شمارهٔ ۱۸۲
دیدم ملک و مال جهان را، ندیدنی استدامن بود گلی که ازین خار چیدنی است
پوشیدنیست چشم ز هر کار این جهانالا تهیه سفر خود که دیدنی است
شاخ قدت خمیده ز بار شکستگیزین شاخ مرغ روح تو آخر پریدنی است
دامن فشاندنیست ز هر چیز در جهانجز پای آرزو که به دامن کشیدنی است
اسباب زندگی، همه باب فرامشی استمرگست مرگ، آنچه به خاطر رسیدنی است
نبود بجز فروختنی در دکان عشقجز جنگ آن نگار که بر خود خریدنی است
نسبت درست کرده به لعل پرآب اودر تشنگی عقیق، از آن رو مکیدنی است
میدانم از رسایی اخلاص خویشتنگر نام من بخاطر یاران رسیدنی است
باشد ز شوق خدمت یاران قدردانگر در جهان کلام تو واعظ دویدنی است