شمارهٔ ۱۲۷
دل با توکلست، گرم کیسه بی زر استگر دست مفلس است، ولی دل توانگر است
باشد توانگری نه همین جمع ملک و مالبر دادن است هرکه توانا، توانگر است
پاس ادب بدار، که دندان کودکانکم عمر از گزیدن پستان مادر است
چون مو سفید گشت، دگر وقت عیش نیستآیینه در کف تو کنون به ز ساغر است
با صد هنر به جامه بود خلق را نظرلیلی نشسته، چشم تو مجنون زیور است
واعظ که کرد عیب بتر دامنی مرادامان حشر نیز ز کردار او تراست