شمارهٔ ۱۲۳
هر قدر نیکی بود پوشیده تر، نیکوتر استپا نهاد از جاده چون بیرون، زن بی چادر است
دور نبود جنگجو سازد غرور زر تراغنچه با مشت گره، پیوسته از مشتی زر است
نقص شاهان نیست خود کار جهان بردن براهدر حقیقت بادبان هم پای کشتی، هم سراست
زنگ غفلت، کی شود پاک از دل چون آهنتکار تو چون زنگ آهن، روز و شب خواب و خور است
مرده ای دل مگذر از لوح مزار رفتگانکاین زبانها جمله گویایند و، گوش ما کراست
خشک کن در آفتاب توبه، ای دل دامنیکآتش افروز جزا، در حشر دامان تراست
دیده گریان دهد کام تو در دریای شبصید ماهی دام را از همت چشم تراست
در کلامم گر بندرت خامیی باشد، چه باک؟میوه این باغ واعظ، تا به آخر نوبر است