گنج

شمارهٔ ۹ - در بث الشکوی و مرثیت و مدحت حضرت سیدالشهداء امام حسین «ع »

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ید۵۵ بیت
قضا بدور جان، از فلک حصار کشیدکه خوشدلی نتواند بگرد ما گردید
جهان نه تنگ چنان از هجوم غم شده استکه خون تواندم آسان ز دل بچهره دوید
ز بسکه عرصه گیتی است تنگ، حیرانمکه غم چگونه مرا در دل این قدر بالید؟!
محقر است چنان عرصه جهان که در اونگشته خم نتوانست آسمان گردید!
فشرده تنگ غمم آنچنان که عارض یارنگه برون نتواند مرا ز دیده کشید!
بلند گشته ز هر سو غبار حادثه ییخوش آنکه چشم از این تیره خاکدان پوشید
ز گرد فتنه نمیکرد گم اگر خود راسپهر از پی خود روز و شب چه میگردید؟!
نیند با هم از آن، خلق مهربان که در اونمی تواند خون از هجوم غم جوشید
ز تنگ چشمی از دود آه درویشانعجب که اشک تواند بچشمشان گردید
به تنگنای چنین، در تعجبم شب و روزکه این قدر دل یاران ز هم چگونه رمید؟!
جهان پر است از بیگانگی، نمیدانمکه چون بشکوه زبان من آشنا گردید؟
ز بسکه صورت بی معنی اند، خامه صنعبه چهره ها خط بطلان ز چین جبهه کشید
ندیدنی است ز بس روی مردم عالمعجب مدار گر از خلق بخت بر گردید
ز اهل دولت ز آن سربلند نیست یکیکه هر که بود بیفتاد، بسکه برخود چید
سپهر، گر گهر مردمی نگشتی گمچراغ مهر به کف، هر طرف چه میگردید؟!
ز بس که دل پرم از دست خلق، حیرانمکه خار غم بدل خسته ام چگونه خلید؟
ز بس که گنده دماغی گرفته عالم راعجب مدار، سر آسمان اگر گردید!
در این زمانه ز بس راستی بر افتاده استعجب مدار، قدم گر ز بار درد خمید
امید هست گشاید بروی ما، در مرگکه ساخت پشت مرا روزگار، خم چو کلید
ز بس که عرصه گیتی پر است از باطلبه حرف حق نتواند زبان من گردید
در این زمانه چنان قدر دین به دینار استکه غیر مالک دینار را نیند مرید
نه ابر ظلمت عصیان چنان جهانگیر استکه ذره یی شود از آفتاب شرع پدید
جهان زآب ورع دشت کربلا شده استفتاده شرع در او، خوار چون «حسین » شهید
شهید تیغ جفا، نور دیده زهراکه در عزاش دل و دیده ها بخون غلتید
ستم کشی که، ندانم بزیر بار غمشزمین چگونه نشست، آسمان چسان گردید؟!
برسم ماتمیان در عزای او تا حشربرهنه گشت جهان روز و، شب سیه پوشید
برای ماتم او بسته شد عماری چرخعلم ز صبح شد و سر علم بر آن خورشید
ز دیده روز چه خونها که از شفق افشاندبسینه شب چه الف ها که از شهاب کشید
ز مهر، زد بزمین هر شب آسمان دستارز صبح بر تن خود روزگار جامه درید
دو صبح نیست که میگردد از افق طالعکه روز را ز غمش گیسوان شده است سفید
شفق مگو، که خراشیده گشت سینه چرخز بسکه در غم او روز و شب بخاک تپید!
هلال نیست عیان هر محرم از گردونکه آسمان ز غم او الف بسینه کشید
باین نشاط و طرب، سر چرا فگنده به پیش؟گر از هلال محرم نشد خجل مه عید؟!
فتاد از شفق، آتش سپهر را در دلدمی که العطش از کربلا به اوج رسید
سراب نیست بصحرا و، موج نیست ببحرز یاد تشنگی اش بحر و بر بخود لرزید
نه سبزه است، که هر سال میدمد از خاکزبان شود در و دشت از برای لعن یزید
درون لاله شد آخر زدود آه سیاهز بس که آتش این غصه اش بدل پیچید!
بآتش عطش آن جگر نزد خود را،ز شرم لعل لبش آب در عقیق خزید!
نه گوهر است، که از یاد لعل تشنه اوز غصه آب بحلق صدف گره گردید
نگشت از لب او کامیاب آب فراتبخاک خواهد از این غصه روز و شب غلتید
نگرید ابر بهاران، مگر بیاد «حسین »ننوشد آب گلستان، مگر بلعن یزید
بچشم بینش اگر بنگری نه روز و شب استکه رنگ بر رخ گیتی ز نام او گردید
ز بس که تشنه بخون گشته قاتل او را،کشید تیغ و، بهر سوی میدود خورشید
نشسته در عرق خجلت است، فصل بهارکه بعد از او گل بی آبرو چرا خندید؟!
ز قدر اوست، که طومار طول سجده مابحشر معتبر از مهر کربلا گردید
فتاده، در جگر خلق زین ستم، یاربچه آتش است، که آتش فتد بگور یزید
بدست دیده از آن داده اند سبحه اشککه ذکر واقعه کربلا کند جاوید
عجب بلند سپهریست درگهش، که در اوستز سبحه انجم و، از مهر کربلا خورشید
علو مرتبه قرب را نگر که کنندبخاک درگه او سجده خدای مجید
تواند از غم آن شاه تا بروز حسابسرشک معنیم از دل بروی صفحه دوید
ولی کجاست چنان طاقتی که بتواندحریف ناله آتشفشان من گردید؟!
ز دست رفت قلم، ظرف نامه شد لبریزز سیل اشک سخن پای صبرها لغزید
نمیرسد چو بپایان ره سخن، بایدمرا بدامن لب، پای گفتگو پیچید
سحاب باشد تا در عزای او گریانسپهر خواهد تا از غمش بخود پیچید
بخاکش ابر کرم لحظه لحظه بارد فیضعذاب قاتل او رفته رفته باد شدید