شمارهٔ ۱۲ - در عشق و سلوک و مذمت دنیا و مدحت پیشوای بحق ناطق حضرت امام جعفر صادق «ع »
شور عشق است بر سر من زاریا طبیبی است بر سر بیمار
گل داغست بر سر مجنونیا پلنگی به قلّه کهسار
پیچ و تاب است در دل ویرانیا به سر گنج یاد حق را مار
هست زنجیر، یا که غیرت عشقهمه را کرده حلقه جز غم یار
بر سر عاشق آتش عشق استیا طبق های نور گشته نثار
دود آه است از دل عارفیا که ابری به روی دریا بار
تار اشک است، یا ز دیدهٔ دلنگه حسرت از پی دلدار؟
راز عشق است، یا که یوسف حسنمیکند جلوه بر سر بازار؟
نیست سودا که بهر خود سازیستبر سر سعی عاشقان سر کار
چیست خودسازی تو؟ ویرانی!بشکن تا درست گردد کار!
در خرابی است بس که آبادیمیتوان گفت سیل را معمار!
جان من، تن به سیل گریه بدهچشم من، کم مباش ز ابر بهار!
شورش عشق، گریهٔ پر خواهداین نمک آب میبرد بسیار!
نه کمره چهره بایدت زریننه قبا، اشک بایدت گلنار!
رگ و پی درگرفته ز آتش عشقبر تنت به ز جامه زر تار
آتش بی علاقگی بر سرخوشتر است از علاقه دستار
زینت جسم، جان و دل باشدزینت جان و دل، غم دلدار!
تاکی از شانه جسم سازی چو موی!چند از سرمه چشم کن خونبار!
هست پهنای سینه، کو دل تنگ؟هست طرف کلاه، کو سر یار؟!
پا نسازد به کفَش در ره عشقسر نگیرد کلاه با این کار
جامه بر تن درد حباب صفتهر که دارد هوای آن دلدار
عاشقان در قبا نمیگنجندپردگی نیستند این اسرار
پای ننهاده راز عشق به دلسر بر آورده است از بازار!
عشق را دشمنی است همچو هوساهل دل را ز پاس خود ناچار
بی غمی رخنه تا در او نکندلاله بر داغ دل کشیده حصار
دست اگر باشدت تهی، چه غمستدل چو پر باشد از غم دلدار!
هیچ از نعمت جهان کم نیستعاشقان را ز دولت غم یار
رُخشان در هوای او همه زردلشان از جفای او همه زار
حقه دل، تمام لعل خوشابمخزن دیده، پر دُر شهسوار
در دل افتاده درد بر سر دردبر سر افتاده کار بر سر کار
نه چنان پر ز داغ کیسه دلکه بود جای درهم و دینار!
آگهان را نظر به دنیا نیستخواب دیدن نیاید از بیدار!
چیست دنیای شوم، جز رفتن؟مخور از وی فریب آمد کار!
جای آرام نیست، این بر و بومگل از آن رو نشسته بر سر خار!
سیل گیر حوادث است این دشتزده زآن، لاله خیمه بر کهسار
صر صر فتنه بس که پر زور استکرده فانوس خود ز سنگ، شرار
کرده دزدیده ساز برگ نشاطتاک را میکشند از آن بر دار
سربلندیش نخل بی ثمری استارجمندیش گلبنی همه خار
از برای شکستگان جهانخواری از عزت است به صد بار
هیچ پشتی چو خاکساری نیستهستی صورت است از دیوار
جان من، تن به خاکساری دهکه به خاک است عاقبت سر و کار
عمر من سرکشی بنه از سرکه ز پایت درآرد این غدار
بگذر از وی که برنمیخیزدغیر گند دماغ ازین مردار
مسپر غیر راه همواریکه رهت هست سخت ناهموار
زندگی را به خویش آسان کنکه ره مرگ هست بس دشوار
هست صعب آنچنان گریوه مرگکه در آن شد پیام سام سوار
کنده گور ترا شغاد اجلدعوی رستمی مکن زنهار!
رستم آنگاه میتوانی شدکه برآری ز دیو نفس دمار
چون کنی رستمی، که زال زری؟پیر یعنی ز غصه دینار!
رستمی، اینچنین نمیباشدکه کند هر زمان غمیت شکار!
گه فتد خاطرت به بند قباگه زند بر سرت غم دستار!
گه کنی بهر نان، چو آب خروشگه دوی همچو شعله بر سر خار!
گه کشد شوق منصبت به میانگه برد موج نکبتت به کنار
گه دلت را به راه دور أملغم اسب و شتر کشد به قطار
در دماغت گه از غم شترانکرده فکر جل و جهاز مهار
بهر یک عمر این همه مردن؟بهر این راحت این همه آزار!
بهر یک جسم خاکی این همه رنج؟بهر ویرانی این همه پیکار؟!
چه کند یک تن و هزار تعب؟!چه کند یک خر و هزاران بار؟!
چه کند یک دل و دوصد تشویش؟!چه کند یک گل و هزاران خار؟!
چه دل اسفندیار رویین تنکه ندارد در او اثر گفتار!
سخت از آن گشته دل، که با سگ نفسکرده یی نرم شانگی بسیار
چون به منزل رسی؟ که در ره دینتوسن نفس بر تو گشته سوار!
گوی چوگان عشق کن سر نفستا بری گوی دولت از مضمار
عشق میدان کارزار خود استمکن از خود فروشیش بازار
زیر کن نفس را در این میداننه به زر، یا به زور، با دل زار!
بهر این کارزار، دل بایدکه دل است این مصاف را سردار
نه همین دل، که درد باید درد!نه همین حرف، کار باید کار!
چاره جویی؟ چو درد چاره کجاست؟!یار خواهی؟ چو غم نباشد یار!
غم چو داری، دگر چه غم داری؟غم دین، لیک نی غم دینار!
دین، ولی دین «جعفر صادق»!قرة العین سید اخیار!
آنکه از وی قوی است، دین را پشتهم از او گرم، شرع را بازار
ملک دل را به یاد اوست معاشچرخ دین را به مهر اوست مدار
ز آسمان است رتبتش را ننگوز جهان است همتش را عار
راه حق راست دانشش رهبرروی دین راست رایش آینهوار
نطق او آب علم را میرآبعلم او کاخ شرع را معمار
خلق را از شباهت سخنششد به گوش آشنا دُر شهوار
غوطه چون به ید در نبات زندچون حدیثش قلم کند تکرار
حرف علمش چو در میان آیدمیکشد بحر خویش را به کنار
کشد از شرم رای انور اوبه رخ آیینه پرده از زنگار
پیش مرآت رایش از دل خصمبی نفس میدود به لب اقرار
دیده تا گل گشاد جبهه اوخندهها میزند به صبح بهار
غنچه گردد ز شرم او گل، صبحگر کند سایه بر سر شب تار
بر سر جا، به درگهش دایمروز و شب راست در میانه نقار
پیش او، تا ز یاد خود نرودخویش را صبح میکند تکرار!
داده از حیرت رخش همه روزنور خورشید پشت بر دیوار!
تا کند مشق مدح او دورانکرده چسباندهها ز لیل و نهار!
بر سر صبح صادق، از نامشطبق نور کرده مهر نثار!
لنگر یاد کوه تمکینشعصر را باز دارد از رفتار!
بس که در پیش قدر اوست خفیفمیزند کبک خنده بر کهسار!
کوه را سایه گر به سر فگندسنگ گردد عرق فشان ز شرار!
نیست دور از ضعیف پروریشتکیه بر کاه اگر کند دیوار
بالد از نام او سلیمانیتا که بر خویش بگسلد زنار
پیش گلزار خلق او از شرمعرق فیض میچکد ز بهار
خورده آب از ریاض نسبت اوز آن گل جعفری ندارد خار
با گل آتشی نمیجوشدنکهت از ربط خلق او بسیار
نکهت از آشنایی خلقشبا گل آتشی نگردد یار
پیشش، از نام خود ز بس خجل استعرق فتنه نیست دور از کار
گر شود رنجه پای راهرویرنگ بازد ز بیم او گل خار
خصم در کین او دو دل گرددگر کند یاد تیغ او یک بار
گر دهندش به تیغ او نسبتچاک افتد به شعله چون منقار
هر که در دعا وسیله نه اوستباشد از زاریش خدا بیزار
نشود گفت از هزار یکیگویم ار فضل او یکی ز هزار!
عدد از همرهی فرو ماندراه مدحش چو سرکند گفتار!
نیست حد تو ای زبان این حرفنیست کار تو ای قلم این کار
تو، چه با این شکستگی واعظکردهای عزم این ره دشوار؟!
در طریق عمیق مدحت اوستپای فکر سخنوران افگار
سر ورا، قدر تست ز آن برترکه بود چون منش مدیح نگار
از مدیحت چه آورم به زبانبجز این، کآورم به عجز اقرار؟!
مقصد من تلاش مدحت تستورنه مدحت نیاید از من زار
صله میخواهم از تو، اینکه ز لطفکنیم از سگان خویش شمار
بر درم رخ نهد فلک صدرهگر نهم روی بر درت یک بار
پیش حق جای خویش بگشایمدهیم جا، اگر در آن دربار
عارم از پادشاهی است اگرمدحتت را ز من نباشد عار
قبلهگاها گذشته ز آن جرممکه برآید ز عهده استغفار
روز بر من ز نامه سیهمهمچو شب بس که گشته تیره و تار
گر نه مهر تو در میان باشدروی بخشش نبیندم کردار
تا نیفتد به پیش آب رختبر در حق دعا نیابد بار
بارالها به آبروی شهیکوست آب رخ صغار و کبار
که به خواب اجل نرفته، ز لطفبکن از خواب جمله را بیدار
از دو عالم معاصیم بگذردر دو عالم حوائجم بگزار