گنج

شمارهٔ ۱ - شرح حال

۷۱ بیت
آه، آه از جور چرخ چنبریداد، داد از دست ظلم روزگار
از جفای این سپهر نیلگونجای دارد گر بگریم زار زار
روز و شب چون شخص مسلولم بوددل غمین و، رنگ زرد و، تن نزار
ساربان دهر گویی کرده استدر دماغ بختی بختم مهار
نه حبیبی تا که از آب وفااز دل غمدیده ام شوید غبار
یک نفر از آشنایان قدیمساعتی با خود نه بینم سازگار
دوستی با هر که کردم در جهانکرد با من، دشمنی را آشکار
من به مهر، ار می شوم نزدیک دوستدوست از من می کند قهرا فرار
گر بگردم گرد قد شمع دوستسوزدم از شعله ای پروانه وار
چاره جویان رو به هرکس می کنماو به درد تازه ام سازد دچار
گشته گویی با من از بی طالعیدوست دشمن، خویش عقرب، یار، مار
بر در هر کس که رفتم مستجیربهر خود کس را ندیدم مستجار
بسکه از تن ها دلم آمد به تنگکرده ام تنهایی اینک اختیار
چون ندیدم فتح بابی از کسیدر بروی خویش کردم استوار
گشته ام از مردمان عزلت گزینشاعری را کرده ام بر خود شعار
مونس شب های من باشد کتابکو مرا یاری ست، یار غمگسار
روزها کاری گرم آید به پیشلاعلاجا می شوم مشغول کار
قانع استم من به یک قرص جوینواثق استم من به لطف کردگار
قرصهٔ نانی ز گندم یا ز جوشکر گویان می برم او را به کار
شکر ایزد را که با حال تباهنیستم از منت کس زیر بار
راست گویم غمزدایی در جهانمن ندیدم غیر سیم سکه دار
حاش لله نیست از کس شکوه امجز ز بخت خویش و چرخ کجمدار
نه مرا در کیسه باشد سیم و زرتا کنم با زر به مردم افتخار
نه کمالی تا به امداد کمالدر میان خلق یابم اعتبار
نه مرا حسنی که عاشق پیشه گاندر قفایم اوفتند از هر کنار
نه مرا آواز و صوت دل کشی ستتا کنم آوازه خوانی پای تار
نیستم طرار و دزد و راهزنتا نمایم رهزنی شب های تار
نه مرا باشد غلام و نه کنیزنه خری دارم نه اسب راهوار
نیستم غواص تا از قعر بحردر برون آرم لطیف و شاهوار
نیستم واعظ که دور منبرممردمان گردند گرد از هر کنار
از تکبر سر بسایم بر سپهرچون بگیرم بر سر منبر قرار
روضه خوان هم نیستم کز بهر زربانوای شور و شهناز و حصار
گه کنم ذکر شکستی از حسینگاه از فتح یزید نابکار
نه امیرم، نه وزیرم، نه دبیرنه مدیرم، نه مشیرم، نه مشار
هم نیم عشار کز وجه حرامخانه ها سازم وسیع و زرنگار
نیستم منشی که از یک نقطه اییک کنم ده ده صد و صد را هزار
نه مرا در شاعری دستی قوی ستتا شوم با شعر گویان هم قطار
به که با این نقص های بی عددبه که با این عیب های بی شمار
طول ندهم شرحال خویش راشرح حال خود نمایم اختصار
شاعری، صنعتگری بی طالعممفلسی آواره از شهر و دیار
مولدم شیراز و هندم مسکن استبی کس و محروم، از خویش و تبار
ای دریغا شغل من صورتگری ستزین عمل هستم ز یزدان شرمسار
چون بود صورتگری فعل حرامزین عمل دایم مرا ننگ است و عار
لیک با این شغل هرگز نیستمناامید از رحمت پروردگار
شاعر استم شیوه ام مداحی استز آنکه جز مداحیم ناید به کار
مادح استم پیشه ام مدح علی استسرور مردان، قسیم خلد و نار
نیستم زان شاعران کز بهر زرشعرها گویم چو در شاهوار
از امیران نقد گیرم مشت مشتوز وزیران جنس یابم بار بار
شکرالله نیستم مداح کسجز نبی و حیدر دلدل سوار
مادح پیغمبر و آلم مدامسال و ماه و هفته و لیل و نهار
دارم امید آنکه از راه کرمشافعم گردد علی روز شمار
نی کنم مدح کسی بهر صلهنی کنم خود را میان خلق خوار
مدح مردم کردنم بهر صلهخال خذلانی گذارد بر عذار
مدح مولا سازدم در نشاتینسربلند و، سرفراز و، رستگار
مدح کس هرگز نگویم بهر زرگر در این عالم بمیرم ز افتقار
آنکه گوید مدح از بهر صلهتخم خود ضایع کند در شوره زار
مدح مردم سر بسر باشد دروغدر دروغ هرگز نباشد اعتبار
روبهی را گفت باید شیر نرکم دلی را رستم و اسفنیار
آنکه ترسید از صدای گربه ایبایدش گفتن یل ضیغم شکار
بد گلی را گفت باید یوسفیابلهی را سرور و صدر کبار
از برای مال دنیای دنیهر دنی را گفت باید کامکار
در حقیقت قدح باشد این نه مدحنیست اینها حسن کس باشد عوار
چون کنی مداحی نو دولتیبشکفد چونان گل از باد بهار
مدح خود چون بشنود آن بوالفضولمی شود مسرور و شاد و شادخوار
و آنکه از جد پدر دارد به ارثدولت و جاه و جلال و اقتدار
مدح او را چون کسی گوید یقینمی شود پژمرده و آسیمه سار
گرچه دانم کاین سخن های رهیدر مذاق بعضی افتد ناگوار
لیک من حق گویم و حق آگه هستکاین سخن ها راست نقدی خوش عیار
گفتم و انصاف می خواهم کنوناز بزرگان و کسان هوشیار
گر خلاف است این سخن های رهیاز خلاف خویش جویم اعتذار
ور صحیح است و درست و بی خلافاین سخن از من بماند یادگار