شمارهٔ ۵۹ - شفیع روز قیامت
«یکدم دلم رها ز غم لاله ها نشد»«جز خون دل، ز دیده به دامان ما نشد »
ای روز گار، در عجبم کز عناد تویک تن نشد که خستهٔ رنج و عنا نشد
روزی نشد شب و، شبی از گردش تو روزکآزرده ای به رنج و غمی، مبتلا نشد
ای گرگ تیز چنگ که از چنگ ظلم تویوسف و شی ز آل پیمبر رها نشد
زین ظلم ها که شد ز تو برآل مصطفیبر هیچ یک چو تشنه لب کربلا نشد
شد از قفا بریده سر سبط مصطفیدیگر کسی بریده سرش از قفا نشد
جز جسم بی سرش که به خون گشت غوطه ورپامال پیکری، زسم اسب ها نشد
از بهر خاتمی، به جز از سبط مصطفیانگشت کس بریده ز تیغ جفا نشد
غیر از سر مطهر او در میان طشتچوب یزید بر لب کس آشنا نشد
به اله شفیع روز قیامت نشد حسینتا نازنین سرش، به سر نیزه ها نشد
« ترکی » به شاعری نتوان ست دم زدنتا شعر او به نام شه کربلا نشد