گنج

مثمن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)۴۰ بیت
نه این سودا به سر از نشئه افیون و بنگ آمدکجا این ناله از نی کی چنین مطرب به چنگ آمد؟!
ز هجرش بر تنم ناخن زخم عام لنگ آمدعجب دارم که آن نازآفرین از من به ننگ آمد
مرا از فرقت جانان به جانم صد خدنگ آمدنآمد سوی من هرگز اگر آمد به جنگ آمد
ز بهر کشتنم آن شوخ با تیر و تفنگ آمددل مجروح محزونم ازین سودا به تنگ آمد
جراحت‌ها به دل دارم من از مژگان خونخوارشطبیبا مرهم از وصلش بنه دیگر میازارش
حیات مرده صدساله بخشد لعل دُربارشبه دردی من گرفتارم که غیر فکر دیدارش
هوای آن دو زلف عنبرین و چشم خمارشاشارت‌های ابرو و نزاکت‌های گفتارش
تبسم‌های لعل میْ‌پرست و خال رخسارشبه شهر حسن هندوزاده از ملک فرنگ آمد!
دو زلفش سرنگون ماریست من بیمار گیسویشسراسر چهره او نار و من در نار بی‌رویش
دهد تعلیم سحر سامری چشمان جادویشگرفتار است مرغ دل به دام حلقه مویش
چو بلبل ناله می‌سازم به یاد آن گل رویش…………………………………………………ـویش
اگر چندی نباشد بر شنا از شش جهت جویشبحمدالله که بخت من به زلف یار رنگ آمد!
لباس عشق از آشفتگی هرکس به بر داردکجا با تاج و تخت و افسر دارا نظر دارد؟!
به مجنون همدم و از عاقل و دانا حذر داردرفیق من بود هرکس که این سودا به سر دارد
غلام خوبرویان گشته از عالم گذر دارددوام‌الوقت تقوای جمالش در نظر دارد
سواد ظلمت شامم دم فیض سحر دارداگر دامان وصل آن مه تابان به چنگ آمد!
دل من سر به سر در آتش عشقش کباب اوز مستی قصد خونم داشت چشم نیم‌خواب او
منم چون میخ خیمه بسته بر گردن طناب اوسیه‌چشمی که می‌گردم من مجنون خراب او
به خود پیوسته می‌پیچم چو زلف تاب‌تاب اوغضبناک است با من آنقدر ناز و عتاب او
نمی‌گردد نصیب ما سیه‌بختان شراب اوندانم قسمت روز ازل با من چه رنگ آمد؟!
عتاب‌آلوده مست باده با رخساره گلگونبه سر وقت حیاتم آمد آن با قامت موزون
غضبناکانه گفتا هرزه‌گردی چیست چون گردون؟!وفا کم‌کم جفا بسیار در حق من مجنون
ترحم کن تکلم بیش‌بیش از هر عدد افزونورا بودی چنین حالت مرا باشد ازین مضمون
قد نون و دل داغ و رخ زرد و سرشک خونبه میدان ستمگاری عجایب شوخ شنگ آمد!
دهان غنچه‌اش با صد زبان اما خموشیدهز پستان عنایت در طفولیت ندوشیده
صفی‌آسا هزار عاشق به یک گندم فروشیدهلب لعلش ز جام دلنوازی می ننوشیده
به تحصیل علوم آشنایی او نکوشیدهلباس مهر و شفقت را به عمر خود نپوشیده
شراب مرحمت در ظرف جسم او نجوشیدهبه قد همچو سروش این قبای ناز تنگ آمد!
به گلشن منفعل شد طوبی ازآن قد بالایشدریده پیرهن گل‌ها همه از روی زیبایش
ز خوبان جهان هرگز نباشد هیچ همتایشجگر خون گشته آهو از نگاه چشم شهلایش
سیه شد مشک چین از نکهت زلف سمن‌سایشخجل گردید قند از لذت لعل شکرخایش
اگر دورم ز وصل او ولیکن در تماشایشصدای عارضش در سینه‌ام چون نقش سنگ آمد
چو ماهی در محیط عشق آن دلبر شنا کردمطریق عشقبازی را به عالم من بنا کردم
سراپا عمر خود در جستجوی او ادا کردمابا ناکرده دل را با محبت آشنا کردم
غم سنگین دلی را در درون سینه جا کردمغلط کردم ندانستم عجب کار خطا کردم
به دریای وصالش کشتی دل را رها کردمغضب باد مخالف گشت در کام نهنگ آمد!
صبا آورد تا از نکهت زلفش پیام اونچیده دانه خالش شدم در قید دام او
مثمن کرد طغرل این مخمس را به نام اونصیب من نشد یک ذره‌ای از لطف عام او
به روی من نمی‌تابد دمی ماه تمام اوبه جای باده زهر هجر می‌نوشم ز جام او
سر هر سطر حرف دال آوردم به نام اومکرم اسم جانان بین که با این آب و رنگ آمد!