گنج

بخش ۵ - به هوای سرمنزل سلطان خراسان

۹۲ بیت
سپهری ست مشهد سعادت نشانخیابان او نایب کهکشان
ز خاک در خسرو هشتمیننهم آسمان گشته آن سرزمین
نگشتی چنین سدره رفعت مآبنخوردی گر از جوی آن شهر، آب
دو صد بحر عمان چوگردد رواننباشد به مقدار یک نهر آن
به خاکش مگو حرف مشک تتارکه بر خاطرش می نشیند غبار
در آن بوستان خوش آب و هواز گل می تراود چو بلبل نوا
زمستان او چون بهاری کندخزان هر طرف لاله کاری کند
نسیم از چمن بس که گل گل شدهبه طاووسی دشت سنبل شده
چه بازار و کوچه، چه دیوار و درمصفا چو دکان آیینه گر
ز یک خانه آن دیار طربتوان یافت آرایش صد حلب
به هر جا که نقاش مانی نگاررقم کرده خنیاگری بر جدار،
کشیده چنان تار برساز اوکه درخانه پیچیده آواز او!
ز بازار او کوچه باغ ارممتاع طرب می خرد دم بدم
دکانها به آرایش گنجفهز انبوه صنعت، کسادی خفه
مدارس ز درگاه حکمت گزینزده تخته بر فرق یونان زمین
به هر جانب او دو صد مدرسهز علم لدنی پر از وسوسه
به گلچینی درگه بی نیازچمن کرده در مسجد او نماز
در آن تازه حمام رونق سرشتکند غسل جمعه، نسیم بهشت
صبا چون به تهلیل پرداختهبه آب خیابان وضو ساخته
زآبش صدف گر شود بهره ورناستد ز موج روانی گهر
ز جویش نهال است آب حیاتز خاکش بود سبز، شاخ نبات
روان گر شود هفت دریا قطارنخیزد صدا همچو یک آبشار
به حوضش نخوردی اگر غوطه اینبستی فلک آبگون فوطه ای
چو فواره برجسته از جای خویشبه نسرین اختر زده پای خویش
گر از سردی آب شد بی قرارخورد سبزه سیماب شبنم نهار
صبا از حریر گل و یاسمینمهین حله ای بافت بهر زمین
ز بس تنگ شد جا ز ترتیب سرونهد پای بر چشم نرگس، تذرو
درختان به دمسازی آب رودز برگ طرب در مقام سرود
زمرد لباسان سرو سهینکرده به رقص طرب کوتهی
رود از خیابان به هر خانه آببه رنگ ضو از چشمه آفتاب
در آن صحن از قاف تا قاف دهرکشیده ست چون جدول صبح نهر
به آلودگی چون نباشد روان؟کزو شسته شد نامه مجرمان
خضر گر نمی بود سقای شاهبه آب حیاتش که می داد راه؟
چو شد دیگ سرکار حضرت قطاربه هر سو جهانی شود آش خوار
فلک از هلال آورد ظرف پیشکه یابد ازان حصه ای بهر خویش
ز نان پزکه تفتان او گشته مهربه یک گرده مه رسیده سپهر
نوازنده نوبت شاه دیندمامه نوازد ز چرخ برین
نقاره به سرکار چون شد نواختمقام خوش آوازی خود شناخت
به آهنگ سرنا و صوت نفیرجوانانه رقصان شود چرخ پیر
دم کرنایش برآرد چو گردز ایوان گردون طلا لاجورد
به هر جانب روضه آن امامکند سجده صد فیض بیت الحرام
شدی شسته گر لاجورد سپهرگرفتی زرافشان نمایش ز مهر
شفق را نمودی به لعلی حسابسفیداب صبح ار شدی نیز باب
قلم را ز انداز طرح جداربه هر مو درآویخته صد بهار
نگون لاله زاری بود سقف اوکه سرچشمه فیض شد وقف او
زرین گنبدش در صفاپروریبود خرمنی از گل جعفری
بر اوج پیمای این هفت پلمه و مهر از خرمن او دوگل
دل عندلیبان مقری خطابمقید به گلدسته اش همچو آب
نه قالی ست فرش زمین حرمشده فرش از خوش هوایی ارم
در کبریا نصب شد در رهشبود پرده غیب از درگهش
ز قندیلهای پسر از آب و تابنمایان ز هر گوشه صد آفتاب
درین آستان گشته هر شامگاهسپهر برین مشعل افروز ماه
پی نذر درگاه او آسمانکند نقره صبح را شمعدان
شب آید بدین روضه از راه نوربه پروانه حق، چراغان طور
دعاها رسیده ست بی نطق و سمعز نسرین انجم به گلهای شمع
چو فانوس گلگون قبا شد قطاربود رقص پروانه در لاله زار
به مقراض خادم فتاده ز مهرسر شمع در طاس چارم سپهر
ز تاکید عودآزمای سرورهوای حرم تانیفتد ز نور،
چو آتش ز مجمر کند رو به عوددهد بوی خوش بی ملاقات دود
کبوتر کند چون به آن روضه میلشود بیضه در آشیانش سهیل
نشاط محجر یکی صد شدهکه از چارسو رو به مرقد شده
نگردم چرا من به گرد ضریح؟که او گشته برگرد مرقد صریح
شود گم در آن بارگاه عظیمردای خضر با عصای کلیم
دل از دار حفاظ جوید نشاطکه دارد ز مصحف گل انبساط
صف رحلها از دو سو جلوه گریکی از زمرد، یکی از گهر
چو حافظ به قرآن شده ترصداشنیده به تحسین ز ایزد ندا
نماندی چنین مصحف گل سقیمرساندی به حفاظ او گر نسیم
ز دارالسیاده علم گشته نورشده چلچراغش به از نخل طور
به ذوقی که جاروب آن در شودمه از هاله گلدسته تر شود
به مشهد ز خلد آمده سلسبیلکه گردد ز سقای حضرت سبیل
مرصع نشد تا در آن جنابجواهر نگردید عزت مآب
درو برده استاد عرض اقتدارز نه آسمان یک زبرجد به کار
شمارد دل شب نشین حرمز الماس او شام را صبحدم
نبودی اگر تخته اش در سختبه آب زمرد شدی چون درخت
محرک نمی جوید آن در زکسبه موج گهر می رود پیش و پس
برآورده گردون به فیروزه نامکه چون لعل یابد بر آن در، مقام
چو یاقوت را گشت آن در، پناهنکرد آتش از بیم بر وی نگاه
کبابم که سیلانی اشک مننشد باب درگاه شاه زمن
چه سان باشدم رنگی از مرتبه؟که مقبول آن در نیم چون شبه
تنم گر شود کان فرخندگینبیند ز من جوهر بندگی
ز من کرد چون آستانش اباشد از زردرویی تنم کهربا
خزف طینتم، از ره احترامچه سان جا کنم در لآلی مقام
بده ساقی آن آب مرجان نمودکه خاکم عقیقی کند در وجود
مگر زین صفا، پاسبان درشمکانم دهد ز آستان زرش
چو مینای صبحم بود سر بلندکه بینم بر آن بزم انجم سپند
ز نزدیک آن بزم قدسی سرورمرا چرخ مینایی افکند دور
سزد گر به مستی ز کوه فغانزنم سنگ بر شیشه آسمان
مغنی مخوان نغمه طرز عراقکه آید مخالف مرا در مذاق
بود در خور نغمه سنجان رندسرود خراسان و محبوب هند
ز ناسازی چرخ پرریو و رنگبه خود، سرفرو برده ام همچو چنگ
نشد راست این بربط کج نهادز نه پرده، یک صوت عیشم نداد
همان به کزین طعنه مضراب واربه قانون نمایم دلش را فگار