مثنوی: آوازه شناس گشت خامه - از دولت این سرودنامه
به نام آنکه شد سازنده چرخبه رقصش چرخ چون «معروف» در کرخ
ز روز و شب بود ساز دوتارشکه از یک زخمه دارد نغمه بارش
فلک خرم ز مضرابِ ترِ اوکدوی مهر و مه از جَنتر او
ز گردون تا به کف مردنگ داردزمانه، ساز راک و رنگ دارد
چو ساز دف نوازی شد سپهرشجلاجل دار کرد از ماه و مهرش
دیار آسمان را نزد عاقلنباشد غیر او حافظ جلاجل
ز دستش نغمه زان دل میخراشدکه ساز خویش را خود میتراشد
برای نغمه چون سازد نی انبانز صبحش نی بود، از چرخ انبان
به خورشید و هلالش چون رسد دستکمانچه زین دو آلت در کفش هست
ز هاله بست چنبر بر دف بدرکه گردد دفنواز مجلس قدر
چو شد خیط الشعاع مهر یکدستز بهر نغمه بر چنگ فلک بست
به ابریشم نوازیهای این چنگز مضرابش برآید نغمه صد رنگ
چو مضرابش رهین پرده کاویستبزرگ و کوچک سازش مساویست
به زخمه ریزد از قانون عالمحوادث نغمهها، گه زیر و گه بم
چو گردد نقش خوان اوج خانهز پروینش بود در کف چغانه
ز عود شب که دارد پرده رازخموشی بسته مضرابش بر آواز
به دستش در مَقام نغمه سوربود از کوکب دمدار، طنبور
مَقام نغمه زان بسیار داردکه از نُه چرخ، موسیقار دارد
ز دریا هفت قانون کرده طیارکه بنوازد ز تردستی به یکبار
چو بر قانون دریا زخمه ریزدازو طوفان صوت تازه خیزد
رباب از چشمه جاری به دستشز تار موج، دایم پای بستش
ز رود نهر چون گردد نواسنجبه صوت تازه از دلها برد رنج
گرفته ارغنون از کوه در پیشکه بیند کبک صوت از زخمه خویش
بدین سازنده چون دوران ننازدکه چندین ساز را تنها نوازد
چو از ترکیب آدم ارغنون ساختدهانش را دم او کرد و بنواخت
معاد و مبدأاش باشد دوتاریکه هر تاری دهد صوت هَزاری
چو صور حشر گردد پای بستشدف گردون شود پاره ز دستش
بود تا از دف او رقص پیرایسبک خیزی کند کوه گرانپای
ز سازش پشته در صحرای کانیاصول و رقص خود سازد روانی
چو خواهد شعبه رقص زرینهنهفته کی بماند یک دفینه
شترغو از صراطش چون بود پیشتوان زآهنگ او دیدن ره خویش
ز میزان حساب ار تافت جَنتربه تار عدل مضرابش کشد سر
چو نای از نامه اعمال گیردصفیرش نغمه رحمت پذیرد
گر از کوثر بود در چنگ، رودشصلای تشنگان باشد سرودش
چو با آهنگ عفوش کار باشدصف عاصیش، موسیقار باشد
ز ساز صنع او، تصنیف اعرافبلندآوازه شد از قاف تا قاف
ازین ره حور بر صوتش نثار استکه نقش جنتش بسته نگار است
حسینی جوی در نقش نعیمشمخالف یاب در قعر حجیمش
چکان بحر اصول از زخمه اوزمانه غرق رقص از نغمه او
زند چون نوبهاران زخمه بر تاربه رقص زلزله خیزد چمنزار
هوا چون تر نگردد از سرودشکه در کف، ابر بارانیست رودش
به صوت و نقش اگر مضراب تازدز رعد و برق، صوت و نقش سازد
شترغو می نوازد گر ز سیلابکند دیوار، ساز رقص گرداب
گر از موج هوا گیرد کمانچهز صوت او شفق ریزد به خوانچه
نی چندین نیستان را به یکبارنوازد با دم باد طربزار
بود از غیچک خوش صوت گردوندیار چرخ را «استاد زیتون»
بنات النعش کاخ آبنوسیز سازش دیده ماتم را عروسی
اگر چینی نوازد از مه عیدز نوروزش لبالب می توان دید
کند چون ساز پیغمبرنوازیمقام صوت او گردد حجازی
نوازش گر نماید مرتضی راحسینی آورد بر لب صدا را
به جشن مسجد ار آهنگ آردز منبر ارغنون در چنگ دارد
اگر باشد ز تسبیحش چغانهنوازد پنجگاه مقریانه
نی انبانی بود انسان به دستشز روی نغمه سازی پای بستش
شکم: انبان، گلو: نای فغان داربم و زیرش بلند و پست گفتار
به فعل آید ز سعی نغمه پردازبه قدر قابلیت، نغمه زین ساز
به تحسین، صوت این ساز است لایقبود گر با اصول دین موافق
گرش لاله رباب جشن راغ استدرختش ارغنون بزم باغ است
ز بهر شادی سبزان گلشننوازد خنجری از شاخ سوسن
رسد چون فصل پاتَربازی گلشود مَندَل نواز جوش بلبل
پی رقص بتان پیرهن آلنوازد در چمن نیلوفرین تال
چو از باد صبا مضراب سازدز هر شاخ کدو، جَنتر نوازد
اگر عودش بود از شاخ سنبلدو صد مرغوله هر سویش کند گل
ز موج سبزه، بر شاخ سمن، تارکشد، تا سازدش طنبور پرکار
کند از کلک نرگس چون نی صوتنگردد نغمه تر، یک قلم فوت
نوازد چنگ چون از شاخ ریحانمقام عطر یابد گوش مرغان
اگر قانون بود از آبشارشچو موسیقار باشد جویبارش
درین باغ سراپا ساز وحدتبه هر سازی، مَقامی گشته قسمت
چو ساز پیکر بلبل نمایدبه گوش گل، نوای تازه آید
ز نهر آب، چون رودش دهد دستشود از اصفهانش نغمه پابست
ز قانون تن شیران بیشهنماید بوسلیک آن صوت پیشه
چو بربط از وجود کبک سازدعراق از بندبند او نوازد
دم آهنگرش چون شد نی انبانبزرگ آید صدا بر گوش سندان
چغانه گر ز طفل شیرخوار استمَقام کوچکش اینجا به کار است
گر از دروازهای قانون نوازدبه خانه از حجازش نقش سازد
چو گیرد ارغنونی از بقر پیشمقام راست یابد نغمه اندیش
ز ترکیب خروسش چون شود سازبود عُشّاق در هر بندش آواز
چو هدهد در مَقام سازش آیدصدای او حسینی مینماید
اگر از کاغذ باد است چنگشرَهاوی را نماید ساز رنگش
چو زنگ نای سر در دست گیردبجز زنگوله، صوتی کی پذیرد
نگردد تا نواسنجی مکرربود در هر مَقامش ساز دیگر
چو در دستش ز مهر و ماه، تال استفلک هنگامه رقص هلال است
به کار نقش سازی چون زند چنگز نقش او بود نُه پرده در رنگ
ز هر سازی که دارد از موالیدخورد بر گوش دل، آواز توحید
شده بعضی ازان دمسازِ شعبهبه ذکر حق، بلندآواز شعبه
صدای فاخته در ذکرخوانیز نوروز صبا آرد نشانی
کبوتر چون برآرد جوش یاهومبرقع میرود صوتش به هر سو
ز هم چون در شکستن شیشه ریزدصدای پنجگاه ذکر خیزد
اگر یک جو شکست افتد به چینیعشیران را ازو خرمن ببینی
ز مثقب، گاه چرخ صوفیانهبود نیریز در فولادخانه
نهد پرگار چون در سیر پاییحصار شوق را گردد بنایی
جرس گر میزند صد جا بر آهنگبجز رکبش نخیزد از دل تنگ
رسد چون بر لب طاسی سرانگشتکند نوروز خارا جای در مشت
خورد بر طشت اگر یک بار سنگیمحیرخیز گردد بی درنگی
مکرر چون فتد بر طشت، راهشکند لبریز ازصوت دوگاهش
به وقت بیضه دادن، ماکیانهانشابورک نمایند از فغانها
کند چون طفل، قطع گریه خویشسه گاه آید مَقام نغمه را پیش
ازان طایرنواز کوه و هامونهما عودی بود صوتش همایون
چنین گوید نیستان گرد مرغوبکه صوت نعره شیر است مغلوب
صدای ببر چون آید به گوشتبیاتی میکند تاراج هوشت
شتر قانون مستی گر بیابدز آهنگ مخالف رخ نتابد
حمار از چارگاه نغمه خویشبرد در بزم صحرا، کار خود پیش
بُزی در گله چون آید به افغانز ماهورش طرب یابند گرگان
اگر میشی برآرد ناله زارز نوروز عجم، گردی خبردار
به افغان چون گشاید بره لب راتوان فهمید نوروز عرب را
کسی کو پرده آهنگ داندصدای کلب را عُزّال خواند
مگس چون بال بگشاید به پروازپر او صوت زابل میکند ساز
تن پشه اگر فرد است اگر زوجصدا را از حضیض پر دهد اوج
ز چرخ آسیا خیزد چو آهنگنهفت آید به گوش دانه و سنگ
به حرف شعبه، نای کلک طغرامَقامی یافت بهر صوت انشا
مقام نغمه را ایزد شرف دادبلند آوازگیهایش چو دف داد
نشابوری ست عطار سخنسازکه از حسن سخن دارد به شه ناز
به زابل یافت تا رستم مکانیزطوس آمد به چنگش وصف خوانی
کمال از راه این بلبل زبان استکه از دوران نصیبش اصفهان است
تفنگی را که در نیریز سازندبه آهنگش مخالف را نوازند
چو مطرب گوید از اسب عراقیرود گلگون می از چنگ ساقی
اگر جمازه گیری در نهاوندبود زنگوله در پایش ز هر بند
ازان کعبه مقام بی نیاز استکه از راه طرب، مثل حجاز است
الهی، خانه خود کن مقاممکزو ماند چو ابراهیم، نامم