گنج

مفردات

شمارهٔ ۱به غیر از وصل نبود چاره‌ای هجر عزیزان راشمارهٔ ۲شکاف سینه رهبر شد به دل غم‌های عالم راشمارهٔ ۳رخ مپوش از من سرت گردم که چون شمع سحرشمارهٔ ۴مردم از هجر و همان در پی آزار منستشمارهٔ ۵بنگر که یار خاطر ما شاد می‌کندشمارهٔ ۶تو که خفته‌ای به راحت دل تو خبر نداردشمارهٔ ۷دلبر آن به که به آزار دلم شاد کندشمارهٔ ۸در لجه‌ای که هیچ نشان از کران نبودشمارهٔ ۹نگفتم غنچه دل هرگزم خندان نخواهد شدشمارهٔ ۱۰به این ذوق گرفتاری که من دارم زهی حسرتشمارهٔ ۱۱گر سلیمان بگذارد به سرم افسر خویششمارهٔ ۱۲می‌چکدم ز دیده خون وعده وصل یار کو؟شمارهٔ ۱۳چیست مرا نام، سگ کوی توشمارهٔ ۱۴چشم یک شهر شد از سوختن ما روشنشمارهٔ ۱۵فریاد که غیرت نگذارد که چو فرهادشمارهٔ ۱۶سر قاتلی بنازم که ز کثرت ملایکشمارهٔ ۱۷آمد سپه بهار و شد لشکر دی