شمارهٔ ۱ - در مدح افتخار دین علی
نوبهار تازه پیدا کرد رنگ و بوی خویشبرگرفت از باد مشکین گل نقاب از روی خویش
بوستان چون جلوه زد گل را بطرف جوی خویشکرد گل عاشق جهانرا بر رخ نیکوی خویش
مرغ دستانزن بلحن حلق دستانگوی خویشخواند از گلبن بگلبن یار خود را سوی خویش
تا مرا روز نشاط مهتر خوشخوی خویشاین دهد یاری بمداحی و آن اندر غزل
آب روشن تیره گشت از ژاله ابر بهارخاک تیره گشت روشن از فروغ لاله زار
ابر نیسانرا ببار آورد در شاهوارغنچه از شوخی ببر بگرفت آن در را ببار
لاله سیراب در این سانِ پر از رنگ و نگاردرج در شاهوار است از عقیق آبدار
گفتئی لاله است یارب با لب و دندان یارگر نبودی تیره دل چون خصم دهقان اجل
نرگس خوشبوی باز از خواب خوش بیدار شدچشم بی دیدار او باز از در دیدار شد
در چمن با شنبلید و با بنفشه یار شدسبزه چون دیبا و گل چون نافه تاتار شد
بوی و رنگ سنبل و دیباش بستانخوار شدبوستان آرای هم بزاز و هم عطار شد
ابر نیسان رایگان غواص لؤلؤ بار شدتا بکف راد ممدوحم زنند او را مثل
افتخار دین علی فرزند فخرالدین خالآنکه زینت یافت گیتی زو چو رو از زلف و خال
فخر دین خال با قدر سپهر است از کمالافتخار دین علی چون آفتابست از جمال
زان سپهر سروری و حشمت و جاه و جلالآفتابی گر چنو پیدا شود نبود محال
آن سپهر بی فنا وین آفتاب بیزوالتا قیام ساعه باد آن بی غبار این بی زلل
آن خداوندی که طبعش چون بهار آراسته استسرو بستان سری از جاه او بر خواسته است
از مکاره وز معایب سربسر پیراسته استدست او از دوستی سائل عدوی خواسته است
روی بخت او همیشه چون مه ناکاسته استخط امرش حصن امن خلق را پیراسته است
خلق را با بسته چون باران حاجت خواسته استباد و کف راد او باران و ابل کم ز طل
آن خداوندی که فردوس است ازو شهر نسفاهل حضرت راست از اقبال او جاه و شرف
بر خلایق ناید از وی جز مراعات و لطفمردمی از خلق او زاید چو لؤلؤ از صدف
نیست جز وی در صف آزادگی دارای صفمال دربازد بجود و مردمی از کلک و کف
در هنرمندیست گوئی صاحب رأی خلفدر جوانمردیست گوئی حاتم طی را بدل
مهتری کز وی برونق گشته کار مهتریمهتران در خدمتش بندند بار مهتری
تازه شد زو سیرت و رسم و شعار مهتریچون سرای اوست عز و افتخار مهتری
در سرای اوست یکسر گیر و دار مهتریشد فزون از اعتبارش اعتبار مهتری
شاد و برخوردار باد از روزگار مهتریتا حسود او شود غمخوار و خوار و باخلل
ای جوانبختی که تخت بختت از کیوان براستدر فلک فرمانبر رأی تو سعد اکبر است
بر بداندیشان تو بهرام کینه گستر استمجلس بزم ترا خورشید رخشان ساغر است
چون قدح گیری بمجلس زهره چون رامشگر استچون قلم گیری ترا تیر فلک چون چاکر است
مه بهر ماهی دوره چون نعل زرین پیکر استبر امید نعل اسب تو گردد لعل
ای یگانه مهتر فرزانه راد بی مثیلای کف راد تو ارزاق خلایق را کفیل
در هنرمندی و رادی بی عدیل و بی بدیلصاحب صمصام را هستی بهم نامی عدیل
افتخار آرد بتو دین جهاندار جلیلفخر دین بدخواه جاهت را بخواهد مر ذلیل
جاه تو خواهد عریض و عمر تو خواهد طویلعز و اقبال تو خواهد بی زوال و لم یزل
خاندان فخر دین دایم بتو معمور بادطبع فخرالدین همه ساله بتو مسرور باد
مردل و چشم ترا از تو سرور و نور بادمهر تو در دل چنان چون سر دل مستور باد
چشم بد از دوستدار دولت تو دور بادحاسد جاهت بدل محزون بتن رنجور باد
دهر بر اعدا و بر احباب تو زنبور بادقسمت این طعن نیش و بهر آن طعم عسل