گنج

شمارهٔ ۳ - بشنو حکایتی ز من

۲۰ بیت
کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگونسرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است
 طناز و پر هراس و چو پستانست در لباسکناس و دیر آس و میانش رگ آور است
نامش قضیب و خوره و کالم بدان و ایر نیمور و بوالعمیر است کنده چو کندر است
اندر شود به . . . ونها این ایر دزد وار. . . ایه چو دیده بانی استاده بر درست
چون . . . ایه طاق طاق کند . . . ایه چاک چاکدر بسترم تو گوئی میدان نو درست
من دوش خفته بودم در بستر از قضاگفتم بلای در کشاده در اندرست
در اوفتاد بدین بوالعمیر منگوئی که سختیش چو یکی پای استرست
گفتا غلام خواهم چون ماه کنده ایورنه بدرم آنچه لحافست و چادرست
چو طاقتم نماند برون آمدم بدردیدم یکی غلام که گوئی صنوبرست
مست از نبید منکر و گم کرده راه خویشموی زنخ درشت تو گوئی که کنگر است
برتافتم ازو رخ و گفتا که ای حکیمخواهی تو میهمانی کو مست چون خرست
گفتم چرا نخواهم برخیز و اندر آیکامشب ترا کتاب زمانست و شاعرست
من چون یکی دو . . . ادم ووار خود بخواب بودآنجا ببوفتاد که گوئی نه جانور است
من دست پیش بردم و بگشاده بند اوتا . . . دلش سخت فربه یا سخت لاغر است
دیدم برهنه . . . ونی سرخ و سفید و گرد. . . ونی نبود . . . ون که یکی باغ بی درست
بسیار بوسه دادم و پس برنهادمشگفتم به . . . ون فراخی خلقیت چاکر است
آ . . . دو . . . رد کردم و آگاهیش نبودگوئی که مست خفته بنزدیک مادر است
بگرفتم و فشردم اندر میان پاشگفتمش آرزوی . . . ون تو امشب مزور است
خوش خسب و دیر خیز و مترس از بلای ایرکت باک نیست گر همه گر ز سکندر است
بشنو حکایتی ز من از وصف ایر منکز ایرهای سخت همین عنبرتر است