شمارهٔ ۴۳ - در هجو دوستی
گر ز تنی که چگندر نمای شد سر اوز . . . ن گنده بود گنده چگندر او
بصد مغاک بر کتانی و معیده سریچگندر و گزری نیست کان برابر او
چو گردن شتر مست کفک نفج بوددرایکی دو در آویخته ز حنجر او
و یا چو گردن ارجی در ازو خم در خمنمانده جز رگ و پی ریخته همه پر او
برهنه گشته چو بازیگران چنبرجهز . . . ن کودک وارونه خفته چنبر او
ز بسکه چنبر جسته است و می جهد مانده استنشان چنبر بازیگری بچنبر او
بسان طفلک کاوراگی عسل پروردز چهره عسل کودکان بود خور او
سپید کونی خواهد بروشنائی خوروگر نباشد نبود سزا و درخور او
چنانکه گر شب تاری بکار برخیزدهمی خورد خور خود را بروشنی خور او
غلام . . . ن غلامی بود که از سیلیبدست چوب کند برتر و فروتر او
گریز جوید از آن . . . ن که از فراخی آنبگاه کار نداند ز خشک اوتر او
رگ آوری را عین الکمال بیمراوستمعصفری را قاضی جمال بیمر او
گسستن رگ . . . ن از تن رگ آور اوستمزعفری رخ ما از سر معصفر او
ز دست آنکه بود دوستدار مهتر مابه . . . ن او که نباشد رهی و چاکر او
اثیر ملک رضی دولت صفی الدینیگانه ای که ندارد زمانه دیگر او
جواب شعر معزیست آن کجا گویدسمن بری که فسونگر شدست عبهر او