گنج

شمارهٔ ۴۰ - در وصف دلدار

۳۶ بیت
ای پشت دل خسرو ای کام دل شیرینای سرخ سرخسی رو ای شوخ خوش شیرین
بسته کمری داری همچون کمر خسروبر سر کلهی داری چون تاج سر شیرین
فرهاد بگه گاهی شیرین بکف آوردیگر در کف او بودی هم شدت تو میتین
بودی کلهت پنهان نابسته کمر بمیانهم شد چو کمر بستی پیدا کلهت در حین
در وقت کمر جستن پیدا شدن تاجتبستند بشهر اندر عام از پی تو آذین
شاهنشه اعضائی تاج و کمرت زیبدآری همه شاهانرا تاج و کمرست آیین
چشمت نی و چشمت نی پایت نی و پایت نیبی پای بوی رهرویی چشم بوی ره بین
بر بالش شاهانه ای پردل مردانهپیش کس و بیگانه خوه خسب و خوهی بنشین
هرگاه که بنشینی بر پای بود مسندهر گه که فرو خسبی بر پای بود بالین
کین است ترا مانا با جان و دل اندر تنورچند بنزد تو مهر است از آن و این
محبوب دل و جانرا افکنده نگون خواهیتا از سر بدمهری بیرون کشی از . . . ن کین
آسانش ببر آری وانگاه بدشواریتا . . . ایه در افشاری وای آنکه کند تمکین
چون باد برانگیزی آتش شوی از تیزیآب ارنه سبک ریزی در خاک شود مسکین
دور از در . . . ن من در هر که خوهی میزنآشفته چو اهریمن پیچان شده چون تنین
هر کس که بخواب اندر دیدست خیال توتعبیر چنین آرد او را پسر سیرین
گر هیچ به بیداری یک نیمه تن دارییاقوت و گهر باری از طرف لگام و زین
هست این صفت تسعین چون باره و چون سنداناز هر چه خوری آن دان مار و پدر تسعین
ای آنکه شدی خران . . . نرا و بر این و آنزنهار مبر غلان تا منت کنم تعیین
آن میر کز او گردد شادان دل با اندهوان . . . ر کز او گردد محنت زده دولت گین
آن . . . ر که و صافی کردم ز دل صافینبود به به اوصافی چون . . . ر صفی الدین
فرزانه اثیرالملک آن مهتر با احسانکز چرخ برین آمد احسان ورا تحسین
آن قبله اقبالی کز فره جاه اوخرم شد و آبادان ملک شه شرق و چین
چندانکه درم بارد بر فرق سر سائلبر گل نزند باران اندر مه فروردین
حتم است که روز جود از کف زرافشانشرو تیره شود حاتم شرمنده شود افشین
زایر که بر او شد درویش چو واو و هابا مال برون آمد در حال چو سین و شین
شطرنج کفایت را با بسته تر است از رخمرشاه سخاوترا فرزانه تر از فرزین
آیم سوی هزل از جد کز هزل بجد رفتمکاین دانم و آن دانم روشن چو مه و پروین
ای صدر بصدر تو جد من و هزل مناین مایه صد چندان و آن پایه صد چندین
در دولت تو هر کس کو طعنه زند دولتبایدش ادب کردن زان دره دوغ آگین
کین تو چو یک گنجد هر کس که بدل داردزان تیر که خود داری کنجاله کش از کونین
زد حاسد تو از غم چنگال بریش اندرنهمار برویش زین در دیمه و در تشرین
مجلس زبتان چین خرم چو بهاری کنپر لاله و پر نرگس پر سوسن و پر نسرین
در زلف بتان چین چین افکن و تاب افکن. . . ن زن دشمن کن مانند . . . س بی چین
تا هر . . . س دولت را اقبال ختن باشداقبال تو . . . ر . . . س دولت بکنار آمین
داماد . . . س دولت اقبال تو زیبد بساقبال حسود تو باد اخصی و عنین
دولت بطلاق و وی از کار فرو مانددر . . . ایه کشیده سر در گردن او کابین