شمارهٔ ۳ - پسر بوالعطا
آمد پسر دیو بوالعطا راقیمت شد ازو در پربها را
آری شبه آرد بها گهر راعزت درم ناروا روا را
چون ابرو شب است آن پلید زادهاز ظلمت و نور این دو پادشا را
زان داد که تا دیو را بینندلاحول بکار دارند و دعا را
شویش بسر خوان مامکش بردنه از پی راحت بل از بلا را
تا صورت نان را کند فراموشاز خوردن چلیو لوبیا را
تا شور بیفتدت همی در سریکسر بخورد یک شوربا را
گویند که در کوهسارها هستاز بیخ گیا خوردن اولیا را
ماننده اولیا نخواهد شدناز یاوه خوردن خر گیا را
یکروزه درین سور و میزبانیکامد بسر آن دیو بیوفا را
آمد بسر ما دوان و پویانگفتا که بسی جسته ام شما را
تا دعوت و سور مرا بیندیکسر همه رسم و نهاد ما را
خواجه بدرم را مدیح گوئیدزو چشم بدارید مر عطارا
گفتیم هلا و سپاس داریمگوئیم در او مدحت و ثنا را
نی از پی آن تا بریم صلتلیکن ز پی باز پس هجا را
رفتیم در آن باغ تا ببینمآن دعوت بی نان و با را
اندر رد و اندر محلت اونسپرده بر راه رو چرا را
پاسخ تراشان و پای کوبانزانو زده همساج اولیا را
دیدیم یکی خوان مایه جستهاز بهر خدا و از پی عشا را
آویخته زو نان ریشه ریشهمانند درخت دعار وارا
مطرب ز بر خوان بایستادهایجان من ای نان زدی دعا را
ما جمله بر آن گرد خوان نشستهجویان شده نان پاره جدا را
بر خوان بسی نان نشد شکستهیکتن نشکستیم ناشتا را
گیرم بند آن خود نبیره اوبایست کردی او ز روی ریا را
پس گفت که بر خوانم آفرین گویگفتم بگویم ولی کجا را
جای بره و مرغ را ستایمیا جای خلیلی و مربا را
بر خوان تهی آفرین بگویمبر من بنویسد ایزد خطا را
در جنگ بنده رنج بیش بریگر خر کره دازی آشنا را
بر خوانش سزای ثنا ندیدمجز سید اولاد مصطفی را