گنج

شمارهٔ ۲۶ - مطایبه

۲۳ بیت
قصه ملک سلیمان دی بخواندم در سیرراست همچون قصه دوش من آمد سربسر
کامدندم دو پری پیکر پسر مهمان چنانکخاتمی بودی دهان هر یک از لعل و شکر
تا بدو پیکر برآمد روشنی در تیره شباز جمال و چهره آن دو پری پیکر پسر
همچو مرغان در هوا بر روی گردون اختراناز برای سایه داری در فکنده پربپر
چند ازین ریش آوران با چند دیوان گرد بامخفته بی بالین یکایک سربزیر و . . . ن زبر
غلت غولی میزدندی همچو غولان هر سویجامگی حلاج و درزی موزه دورو کفشگر
جنگ مار و خارپشت آغاز کرده یک گروهمار آنرا خارپشت این همی خائید سر
یک گره نظار گشته جنگ را در زیر دلقچون کشف از زیر کاسه خیره بیرون می نگر
همچو آصف بود اندر صف ایشان زیرکیرأی ما افتادش از تدبیر و فرهنگ و هنر
با پری و دیو و مرغان و اصف و خاتم همیدیده سلمانی بچه خود را سلیمان دگر
نخوت ملک سلیمان رسته شد در شعر منهر زمان مالج من پخته تر و من خامتر
آرزوی تخت و باد آمد که بردند مرادر غدا و در عشا هر روز یکماهه سفر
کاندر آمد باد و چون تخت سلیمان برگرفتجای خواب ما همی یک نیزه تا بالای سر
گرنه باد بوق من کم گشته بودی بیم بودباد بردی مرمرا با کودکان وقت سحر
مرمرا با جمله همخوابان من زان جایگاهخواست تا برتر برد با خویشتن گفتم اگر
باد بشناسد که من دیوم سلیمان نیستمرنج من گردد هبا امید من گردد هدر
گر همه یکساله رهمان برده باشد بفکندنه زمن یابد نشان کس نه زیارانم خبر
باد را گفتم که بادا اینچنین تندی مکنگر مرا فرمانبری یکساعت این فرمان مبر
باد سردی کردن آغاز بد با تندی چنانکگفتم از دوزخ نشان ز مهریر آمد مگر
تا بدو گفتم که مسخرگی همی کردم بلیمن سلیمان نیستم سلمانم از من درگذر
چاکر عین دهاقینم که هست از قدر و جاهنایب صدر اجل والاصفی دین عمر
چاکر عین دهاقین را زبر پوشیدنیگر قبائی بودی از صرصر نیفکندی پسر
وان قبائی را کجا دهقان سپهسالار دادغرق شد با بخیه و با مردورزی و استر