شمارهٔ ۱۱ - در هجاء حکیم نوزده
حکیم نوزده چون بیست و هفتگان بیندهمان زمان دو سی اندر نود زمان بیند
بدان زمان نشود دلشکسته از پی آنکه سود خویش سراسر در آن زیان بیند
حکیم نوزده در آب و آینه نگردکه تا ز صورت خویش اندر او نشان بیند
به آینه نگرد خر فراخ . . . ن بیندبه آب ور نگرد زشت قلتبان بیند
تو دیو بینی و ابلیس نقش بر دیواردر آب و آینه او خویشتن چنان بیند
حکیم نوزده دارد یکی کلان . . . ریولی چو پس نگرد در میان ران بیند
حکیم نوزده پیرانهسر بپست شودگهی که از پس خود گنده جوان بیند
حکیم نوزده را علتی پدید آمدکه راحت از سر کالفته کلان بیند
به هوشیاری شرم آیدش بخسبد مستز تاب خیز مر او را چو ناتوان بیند
گرز بد به او در نهد چنان که سزدبه رایگانان کردن چو رایگان بیند
ز خواب مستی ناگه جهان جهان گرددمیان ران در . . . ن جوید و جهان بیند
دریغ مرد حکیمی که تان را پس پشتهماره چون در دروازه پشتبان بیند
پدید باشد چون آفتاب و مر خود رابه زیر سایه تار اندرون نهان بیند
هلد به شهر خجند اندرون به تنهاییوز آن به گرد سمرقند داستان بیند
چو شعر گوید آن خورده خرزه حکمافزون ز نوزده من گوه در دهان بیند
به حلقه شعرا بربرید باید چونحکیم نوزده خود را در آن میان بیند
رباط . . . ر غریبان و شهریان سازدفراخ . . . ن را کز دور کاروان بیند
من ار غریب خوهم بود از پس یک ماهبدان رباط مرا نیز میهمان بیند
به سرگرانی برخیزد از کلانی . . . نسبک بخسبد چون سرخ سرگران بیند
هجای من چو بخواند فزون ز دیوانی استگران ندارد و بر من دگر ضمان بیند