شمارهٔ ۱ - در هجاء خمخانه و مدح عمیدالدین
خط امان من است این قصیده غراکه بیش از این نکنم کار و باردم خر را
سوار رخشم و اسفندیار روئین خصمچرا که با خر گرگین همی روم بچرا
مگر جوان شدم از سر که خوی خر . . . ئیبرون نمیرود از سر بچه بچون و چرا
بشاعری چو کنم بوق هجو بادانگیزمرا چه ماده خر مغ چه نرخر ترسا
چو خر سوار شوم چه خر عزیز و مسیحهمه خران بهمین چوب رانم از سودا
باره بر خر دجال را میان ببرمکه خر سوار بیندازد از نهیب عصا
ز خر سواری من علک خای گردد خرنه که خورد نه سبوس و نه جو نه آب و گیا
گر از زبان چو زوبین من بیازاردروان تیره نااهل پیرمرد گیا
بپشت مازه گاو زمین رسد آسیبچو در کشم خر خمخانه زیر بار هجا
خران کوره گریزان ز تیز هجو منندبداس پی زده و در کمند مانده قفا
ز بیخ پی سخن انگیزم و بجز بر پشتروان کنم سخن خر نباروا و روا
خرک ترانه تراش است و من خرانه تراشخرانه هاست که در خر همی کنم انشا
نوای خر ز علف باشد این هجا علف استدر آخور خر خمخانه تا بود بنوا
گشاده شد جرس هجو من که بسته مبادز گرد آن خر خمخانه احمق الشعرا
بشاعری و گدائی خری بچنگ آرمروان و بارکش و خوش نه شاعر و نه گدا
بکمترین صلت از مجلس عمید امیرخری بآخور بندم چو دلدل شهبا
سوار مرکب اقبال سعد دین که سزدسم سمند و را ماه نعل و میخ شهبا
عطارد از قلم او قلم بیاندازدچو از سر قلمش روز و شب شود پیدا
بروز و شب شب و روزی که از سر قلمششود پدید همایون بود صباح و مسا
عمید ملک عم سعد دین که متصل استبوی سعادت دین با سعادت دنیا
صدیق صفوت صدری عمر صلابت و عدلبشرم و حلم چو عثمان علی بعلم و سخا
سخای او صفت آفتابی دارد راستدهنده نور بجرم زمین و اوج سما
باولیا و باعدا رسد فتوت اوچو ز آفتاب ببرد بحار نور و ضیا
خبر ز خلق خوش او دهد بخلق جهانبنوبهار چو بر گل وزد نسیم صبا
ایا هوا زنده چون هوای بهشتکدام کس که ندارد سوی بهشت هوا
جهان چو روضه رضوان نماید از خوشیبدان کسی که بدو بنگری بعین رضا
رضای تو طلبم تا رضای من طلبدبجاه تو فلک پیر و دولت برنا
بفر بخت تو برنا شوم بپیران سرجوان طبعت گردم بنظم مدح و ثنا
همیشه تا بجهان زنده نامی آمده استحکیم را به ثنا و کریم را بعطا
ثنا نیوش و عطا بخش باش از پی آنکثنا نیوش و عطا بخش راست طول بقا
بنظم مدح و ثنای تو سفت گنج نهادسزد که گردد از آن پس کلید گنج دعا
بعید اضحی تا هر کسی بقربانیکند تقرب و دارد طمع ثواب و جزا
حسود جاه تو بادا بتیغ غم قربانکباب گشته دلش ز آتش بلا و عتا
دل تو جفت طرب باد و از تعب شده فردتو در نشاط و طرب تا بروز بی فردا