شمارهٔ ۶ - قطعه
خواجه محمد بن محمد که بی بهارخلق خوش تو گل شکفاند بماه دی
بویاتر است خلق لطیفت بسی از آنکز آتش و گل افتد در آبگینه خوی
امروز بنده خواهد مهمانت آمدنکز یخ چو آبگینه شامیست زیر پی
دست تهی نیاید، بازا هدک بودآن کز نفاق هست چو عبدالله ابی
با خویشتن بیارد اگر دسترس بودگلرخ بتی لطیف و چو در آبگینه می
تا هوشیار، سنگ وی و آبگینه توچون مست گشت، سنگ تو و آبگینه وی
بر ساز مجلسی که نباشد در او کسیجز لعبتی که چنگ زند جز مئی و نی
احمد حریف وار ز رامین سخن کندیا آنکه باز گوید ازایشان حدیث حی
اینست شرط بنده بدین شرط بنده راگر میزبان شوی شو، اگر نه، فرست می
تا بنده میهمان تو باشد بخوان خویشنا آمدن ز بنده غنیمت شمار هی
تا مدتی که طی نشود نامه وار چرخاز گشت چرخ نامه عمرت مباد طی