شمارهٔ ۱۶ - گویم نمردهام
ایزد چو مرده خواند مر آن را که مرد نیستمن نیز خویشتن را مرده شمردهام
از اعتقاد پاک وز ایمان پر خللبر مرگ دل نهادهام و دین سپردهام
دشمن به دوستان خبر افکند مرگ مناین چند گه که زحمت ایشان نبردهام
آگاه باد دشمن من زان که من هنوزدمسخت و سرخروی و قویناک گردهام
در مجلس جمال نکسبه نشسته خوشبا پنج شش حریف و خوشم نه فسردهام
اندر بزرگ داشت من آن مهتر بزرگبا مهتران زیرک بیننده خردهام
بس باده لطیف مروق چشیدهامبس شاهد ظریف نکورو فشردهام
چون ره گشاده گشت، نخواهم خط همهبا خویشتن سپارم و گویم نمردهام