گنج

شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح میرعمید

۳۰ بیت
میر عمید عمده ملک آفتاب جاهبر چرخ رای شاه سفرپیشه شد چو ماه
ماهی نواز در سفر از بهر شاه راآن آفتاب حضرت شاه از جلال و جاه
اصلاح ملک در سفرش باز بسته بودبهر صلاح ملک سفر برگزید و راه
دانست شاه عالم هرجا که او رودباشد ازو رعیت در امن و در پناه
داند نگاه داشتن اندر میان خلقهم حق خلق عالم و هم حق پادشاه
وندر سفر بداد چونانکه در حضروی حق خلق عالم و ایزد ورا نگاه
ایزد نگاهداشت که باز آمد از سفربارامش و سریر بسوی سریر و گاه
هر چند دیر مانده بدیم از امید اودیر آمدن بخیر و سعادت بود بگاه
شد ز آتش حسد دل و جان حسود اوچون زر و سیم سوخته و کاسته بکاه
جان و دل حسود ور ازین دریغ نیستگر سوخت گو بسوز و گر کاست گو بکاه
کردند اهل حضرت تا بود در سفربر وی دعای نیک ببسیار جایگاه
چون باز حضرت آمد باشند بیگمانمانند اهل حضرتش از قوم نیکخواه
هرگز نکرد ورای ندید و روا نداشتتا کار کس نگردد از رای او تباه
بگرفت دست سروری و جاه و قدر اوچون رسم و طبع اوست همه کار ملک شاه
نیکوخوه و بند زنیکوخوهی که اوستهم شاه و هم رعیت و هم ملک و هم سپاه
همچون کمان کند بر کلک وی از شکوهتیر عدوی مملکت شاه را دو تاه
چون روی او سیاه کند سهم روی اوروز عدوی دولت خاقان کند سیاه
آن صدر سروری است که در ملک شهریاراز جمله مهان ببزرگی است طاق و تاه
جاه از هزار مهتر و سرور فزون شودگر بدهد از هزار یک جاه خود ز کاه
آزادگان بخدمت او داه گشته انداز بسکه از بزرگی آزاده کرده داه
هرکو کمر بخدمت او بست بر میانسایه بر آسمان ز شرف گوشه کلاه
وانکو کند بدولت و جاه وی التجابر چرخ مه رسد ز شرف جاه او زچاه
بر خلق واجبست که چون بندگان نهندبر خاک آستانه او دیده و جباه
من بنده ام غریق بدریای بر اواز دست با شگرف ثنا میکنم شناه
از بحر و بر او بشناه و پناو شکرنتوان گذشت و من نرسم بر کرانش آه
وین شعر هم ز من چو گیاهی است سست بیخلیکن غریق گشته درآویزد از گیاه
دست از ثنا و شکر بسوی دعا برموندر دعا بقای ورا خواهم از الله
تا موت و تا حیاة بود ز آفریدگارمرآفریدگانرا از گشت سال و ماه
باقی خوهم حیات ورا همچو ماه و سالاز خالق الذی خلق الموت و الحیاه
فرخنده باد روز و پیروز روز عیدمقبول گشته طاعت و معفو شده گناه