گنج

شمارهٔ ۱۵۳ - در مدح امین الدین محمد

۲۹ بیت
ای دو لب تو بستد ای دو رخ تو نسریننسرین تو پر سنبل در بسد تو پروین
هستم ز دل و دیده ای به ز دل و دیدهبیچاره آن بسد نظاره آن نسرین
ای ترک بدیع آئین عشقم تو شد آئینمکان سلسله مشکین بر ماه زند آیین
تا سلسله مشکین آذین زده ای بر مهدیوانگی و مستی گشته است مرا آیین
شیرین لب خود پیشم بر خنده چو بگشائیخسرو شمرم خود را چونانکه ترا شیرین
شد تلخی و شیرینی اندر لب تو مضمرتلخست که پاسخ چون بوسه دهد شیرین
بر روی دلارایت فتنه است بجان و دلآنکس که بت آراید در بتکده های چین
هرگز شمنان چین باشند چو ما از تواز روی تبان خود در هر نظری گلچین
بر صید دل عاشق شاهین صفتی مایلدر راست روی با تو دارد صفت شاهین
شاهین ترازو شد گوئی دل مخدومتیکسر مرغ ابی یکسر غم من شاهین
مخدوم هنرمندان کاهل هنر و دانشیابند ازو احسان گویند بر او تحسین
همنام رسول الله کز امت همنامشبی منت او یکتن کردن نتوان تعیین
رادی که سرشته شد در طینت او رادیآنگاه که آدم را ایزد بسرشت از طین
اندر عمل تکسین عیار یک غازیبندند میان پیشش صد غازی و صد تکین
پشت سپه توران عیار بگ پر دلمردی که بود تنها صدر ستم روز کین
تا نایب او باشد در دولت او ساکنملک همه گیتی را از فتنه دهد تسکین
اندر حق او نایب عیاربگ آن خواهدتا چاکر او باشد فرمانده قسطنطین
ای به بهنرمندی از صاحب و از صابیوی مه بجوانمردی از حاتم و از افشین
در حالت تو ز اول بد همت تو عالیوز همت تو بر شد جاه تو بعلیین
از فضل و هنر هستی در علم و عمل کاملکز علم همی گردد چشم عملت ره بین
شادند بجاه ت هم عاقل و هم عالمعاقل ز تو با حرمت عالم ز تو با تمکین
شد دیده دولت را در تو نظری صادقکز دولت تو احباب تو دولت بین
خلقی ز تو دولت کین گشتند و بیک ذرهاز دولت تو کم نی هم فضل اله است این
از مهر و هوای تو پر است همه دلهازیرا که دلی داری خالی ز جفا و کین
تلقین ز خرد داری با خلق نکوکاریهرگز نپذیرفتی از کس ببدی تلقین
تا آفت چشم بد در تو نرسد خلقیبگشاده زبان بینم در دعوت و در آمین
چون در تو سراج الدین نیکو نگرد باشیاز چشم بدان ایمن اندر همه وقت و حین
تا بر فلک نیلی سال و مه و روز و شباز مهر و مه و انجم خوبی بود و تزیین
با زینت و فریادت روز و شب و سال و مهسعد فلکت همدم تا دامن یوم الدین