گنج

شمارهٔ ۲ - فی القصیده

۵۷ بیت
کرد با چشم تو خود را چو برابر نرگسگل بخندید ازین واقعه خوش بر نرگس
انفعالی که زچشمان تو دارد در باغنتواند که بر آرد به چمن سرنرگس
تا نثار قدم یار کند در گلزارایستادست ببین کاغذ پر زر نرگس
کرده کژ گردن و در لعل لبش می نگردمست مخمور کند میل به ساغر نرگس
نو عروسی است که در صحن چمن آمده استمی کند میل از آن با زر و زیور نرگس
سبز پوشیده و در عین توجه شب و روزخضر گلهاست به آن موی معنبر نرگس
تن عریان و سرانداز همی دانی چیستبه تمنای تو گشته است قلندر نرگس
بس که در روی گل از چشم تو شرمنده بودمی رود سوی چمن بر سر چادر نرگس
خواهد امروز چو سوسن که زبان بگشایدتا دعای تو کند بر سر منبر نرگس
چون در آیی به چمن سر بنهد بر قدمتکرده شب با گل سیراب مقرر نرگس
در خمارم من سودا زده از چشمانشبارها گفته به گلزار مکرر نرگس
چشم جادوی تو ناگه چو نظر کرد به خاکاز دل خاک همان لحظه شد اخضر نرگس
داده رشوت به صبا در هوس خاک درشخوردهای زر خود، کرده درین سر نرگس
سر به زانو نهد از ذوق دو چشم سیهشچون من دل شده، در فرقت دلبر نرگس
چشم بگشای که بیمار شد از فرقت توتا زمانی شود از درد تو خوشتر نرگس
گو مگوئید که سروی چو قدش هست به باغسخن کژ نکند راست چو باور نرگس
تو زبان آوری ای سوسن و او صاحب حسنخویشتن را نکند با تو برابر نرگس
سرو از سایه قد تو به عالم رویدگشته از عکس دو چشم تو مصور نرگس
نشنود تا که گل از پیرهنش، لاف زندزآن معاشر نشود با گل احمر نرگس
به هواداری چشم سیهش روز جزاسر برآرد ز دل خاک به محشر نرگس
گر بدی بال و پرش در هوس چشمانتبر سر کوی تو گشتی چو کبوتر نرگس
به چمن مست درآیی به در آید ز خمارگر نگاهی بکند چشم تو اندر نرگس
هست مداح دو چشم سیهت در گلزارزآن دهان است در آفاق پر از زر نرگس
تا نبیند رخ زیبای ترا نامحرمبر کشیدست ازین واقعه خنجر نرگس
سرگران است و سبک از لب او جوید میوه ببیند که چها داشته در سر نرگس
تا قیامت بود او شاه ریاحین جهانمست آید به چمن پای تو بر سر نرگس
دیده در مصحف گل وصف ترا زان ساعتآیت حسن ترا می کند از بر نرگس
ای دل از حسرت آن غمزه مستانه اوسوی گلزار رو و زار نگر در نرگس
شب چو آیی به چمن در ره تو بهر ضیامشعل گل بود و شمع منور نرگس
گل در آن صحن چمن ته به تهش ذالی چیستصفت حسن ترا برده به دفتر نرگس
چو قلم زار و ضعیف است بگویم که چراستگشته در فرقت چشمان تو لاغر نرگس
گر ز خاک کف پای تو نشانی یابدسر به عیوق کشد همچو صنوبر نرگس
تا به پابوس تو باشد که مشرف گرددآمده باز و قدم ساخته از سر نرگس
بس که در فرقت او شب سر شب گرید زارچه کند گر نکند دامن خود تر نرگس
چون ز پیراهن دلدار ز گل یافت نشانگشت در خدمت او بنده و چاکر نرگس
غیر چشم تو نخواهد که ببیند چیزیبر سر انداخته زین واقعه معجر نرگس
تا دگر غیر دعای شه عادل نکنددوش در صحن چمن کرده مقرر نرگس
خسرو روی زمین فخر جهان شاه حسینآن که از خاک رهش یافته افسر نرگس
در چمن سایه قدش چو فتد بر سر اوسرو هر جا که بود رشک برد بر نرگس
می نداند به چه منصوبه نهد سر بر پاشگشته حیران و سراسیمه و مضطر نرگس
به ادب سر فکند پیش و ستاده شب و روزمی کند خدمت سلطان مظفر نرگس
رو دگر ای گل سیراب شکایت نکنیکه چو خاک ره شاه است مطهر نرگس
کرده از پیرهن شاه گدایی بوییزآن سبب صحن چمن کرده معطر نرگس
نیستی قابل خاک ره سلطان گویندگوش خود ساخته از بهر همین کر نرگس
گر ببارد نفسی ابر عطا و کرمشبگذرد از سر شمشاد و ز عرعر نرگس
تا نشستی تو مربع به چمن با دل شادنکند میل به خورشید مدور نرگس
آرزومند به پابوس سگان تو بودوین میسر نشود رحم بود بر نرگس
گفت گر بلبل شوریده ثنای گل دوشهست در کوی تو امروز ثناگر نر گس
گر بنفشه است چو انگشت دل افسرده زغمهست در خدمت او گرم چو اخگر نرگس
زدهان آب فکندی چو به اطراف چمنبمکید و شد از آن روز مخمر نرگس
رفت سوی چمن و خیمه زد از روی طرب...برگرد و شد حاجب آن در نرگس
از می لطف تو گر یک قدحی نوش کندبه جوی می نخرد حشمت سنجر نرگس
در شب بدر سها را بتواند دیدنگر زکوی تو شود دیده اغبر نرگس
سوسن از بهر چرا رشک برد بر جانشگشته از سیم و زر خویش توانگر نرگس
چون تبشه بدو چشم سیهش کرد از آنگشت در صحن چمن حاکم و سرور نرگس
ترک کژ کرده کلاهی است مگر پنداریشسته بر تخت زمرد چو سکندر نرگس
از سفال سگ او گر بخورد آب، شودبهتر از صوفی بیچاره سخنور نرگس