گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح امیر مؤمنان علی (ع)

۴۲ بیت
المنة لله که به کوی تو مقیممهر دم رسد از حلقه ی زلف تو نسیمم
ای خاک درت جنّت و فردوس نعیممدر بارگهت چون سگ اصحاب رقیمم
صد شکر کز آغاز شدم نیک سرانجام
ای آنکه خدا گشته ز روی تو پدیداردارم به خدا، من به خداوندی ات اقرار
بستم صنما از سر زُلفین تو زُنّارخواندم صنمت لیک برِ مردم هشیار
دست صمدی تو که شکستی همه اصنام
ای سرّ نهان، سرّ نهان از تو چه پنهانعالم همه اندر، صفت ذات تو حیران
در شکّ و گمانند چه دانا و چه ناداناز چهره برافکن دمی این پرده ی امکان
تا رفع کنی شکّ و گمان از همه اوهام
ای آنکه قضا بنده ی حکمت ز ازل شدوی آنکه قدر، امر ترا، ضرب مثل شد
تعبیر زحق حُبّ تو بر خیر عمل شدمن بی عمل و عمر همه صرف امل شد
ناکامم و خواهم دهی ای دوست مرا، کام
هرکس که ز میخانه ی عشق تو خورد میمستانه ره خُلد برین را کند او طی
فیض تو چه فیضیست که لایلحقه شیئیبُرده است مگر خضر، به سرچشمه ی آن پی
کت می رود او بنده صفت بر اثر کام
ای آنکه حدوث تو قِران با قِدم آمداز جود تو عالم به وجود از عدم آمد
بطحا، ز طفیل حرمت تا حرم آمدهر خار و خسی در حرمش محترم آمد
مار خار و خس این حرم و دل به تو آرام
ای دست خدا کار، به ما گشته بسی تنگطاعون به محبّان تو گردیده قوی چنگ
این حادثه در شهر نجف نیست خوش آهنگعار است به ما، در بر اغیار و بود ننگ
حامی به حمی باشد و در مهلکه اغنام
ترسم که حسودان به من این نکته بگیرندکای آنکه امیران تو بر مرگ امیرند
گر، راست بود امر شود تا که نمیرنددانی که حسودان، سخن حق نپذیرند
از نام گذشتیم چرا این همه بدنام
زن طعن به طاعون که از اینجا بگریزددر کشور اعدا، رود آنجا بستیزد
با ما نستیزد، که ز ما مهر تو خیزدز اشجار ولای تو اگر برگ بریزد
ترسم نشود پخته ثماری که بود خام
هر چند که ما صاحب جرمیم و جنایتامّا کرم و جود ترا نیست نهایت
از ما بدی و از تو همه لطف و عنایتدر روز جزا، باز دو صد گونه رعایت
بایست به ما، تا رسد اکرام به اتمام
ما را نبود واسطه یی غیر حسینتسوگند عظیمیست به جان حسنینت
حق نبی و آل خصوصاً به حسینتآن کشته ی شمشیر جفا نور دو عینت
کاین هایله را، رفع کنی با همه آلام
زین واسطه ما را نبود، برتر و بهتردر نزد تو ای شیر خدا، میر غضنفر
ماییم و حسینی چه به اینجا چه به محشراین واسطه گر نیست قبول درِ داور
ای خاک به فرق من و ای وای بر اسلام
آن کشته اگر چاره ی این غم ننمایدمشکل کسی این عقده ی مشکل بگشاید
ما، بد زبدان غیر بدی هیچ نیایداو هی کند احسان و به احسان بفزاید
زانروی که وحشی به جز، احسان نشود رام
ای جان جهان، جان جهان باد فدایتجان و دل ما بسته ی زنجیر ولایت
شد پیر «وفایی» به ره مهر و وفایتبا جرم و گنه آمده بر درب سرایت
کز لطف کشی پرده را، بر همه آثام