گنج

شمارهٔ ۱ - در مدح امیر مؤمنان علی (ع)

۹۳ بیت
بریز ساقیا مرا، مدام می به ساغراچه می که بر زند به جان، هزار شعله آذرا
چه آذری که نار طور، از او کمینه اخگرابریز هان بیار هی، به بانگ چنگ و مزمرا
که هی خورم به یاد وی، تو هی بده مکرّرا
الا تو نیز مطربا، بیار نای و چنگ رابساز ساز عشق را، بسوز نام و ننگ را
به یک ترانه‌ام ببر، ز لوح سینه زنگ رااگر به جام ما زند، فلک زکینه سنگ را
بزن به جای وی ز نی، هزار شعله آذرا
به جان دوست مطربا، نوای عشق ساز کنهزار رخنه بر دلم، ز نغمه‌ی حجاز کن
به یاد زلف آن صنم، فسانه را دراز کنتو نیز ساقیا گره، ز زلف خویش باز کن
به بانگ نی بیار می، بریز هی به ساغرا
بیار از آن می‌ام که تا، حجاب عشق شق کندکتاب هستیِ مرا، زهم ورق ورق کند
چه می که زهد خشگم از، تصوّرش عرق کندخیال هستی ار کنم، به مستی‌ام نسق کند
چنانکه بی‌‌خبر کند، مرا ز شور محشرا
از آن می‌ام اگر دهی، بده به یاد لعل ویکه شور عشق افکنم، به روزگار همچو نی
تو خُم خُم و سبوسبو، بیار هان بریز هیمگر رهم ز هستی و، کنم مقام عشق طی
که عشق هم حجاب شد، میان ما و دلبرا
دلم ز شهر بند تن، به چین زلف یار شدغزالی از خطا روان، به خطّه‌ی تتار شد
ز طالع بلند خود، به مهر پرده‌دار شدز قید و بند جان و تن، برست و رستگار شد
مسیح‌وار همنشین، شد او به مهر انورا
هزار شکر می‌کنم، به طالع بلند دلکه شد دو زلف آن صنم، ز چارسو کمند دل
مده ز عقل پند من، که بس قویست بند دلالا اگر تو عاقلی، بده ز عشق پند دل
که دردمند عشق را، حدیث عشق خوشترا
به لب رسیده جان من، در آرزوی روی اوخوشم که آرزوی من، بود در آرزوی کوی او
الا، اگر می‌ام دهی، بیاور از سبوی اوکه رفته رفته بوی او، کشد مرا به سوی او
مگر دماغ جان کنم، ز بوی او معطّرا
دلم چنان اسیر شد، به زلف و خطّ و خال ویکه نیست تا ابد دگر، رهایی احتمال وی
نگردد ار میسّرم، به عمر خود وصال ویهزار شکر کز ازل، مثال بی‌مثال وی
ز کِلک دوستی بُوَد، به لوح جان مصوّرا
اگر که ماهم افکند، ز روی خود نقاب راهزار پرده بر کشد، به چهره آفتاب را
دو چشم مست او برد، ز چشم خلق خواب راز جلوه‌یی کند عیان، به دهر انقلاب را
ز قامتش بپا شود، هزار شور محشرا
به چین زلف پرشکن، شکست مشک تاتریبه سحر چشم پرفتن، ببست چشم سامری
به رخ بهار شوشتر، به جلوه سرو کشمریبه لب یمن، به خط خُتن، به چهره مهر خاوری
به هر خمی ز زلف او، هزار توده عنبرا
هلاک اگر شوم ز غم، چه غم که یار من توییخوشا چنین غمی مرا، که غمگسار من تویی
قرار جان، قرار دل، قرار کار من توییبه هر کجا گذر کنم، به رهگذار من تویی
نظر به هرچه افکنم، به جز تو نیست منظرا
ز جویبار عشق تو، شد از ازل سرشت منمحبّت تو تا ابد، شد است سرنوشت من
ز عشق کافر ار شوم، بتا تویی کنشت منبهشت را چه می‌کنم؟ الا تویی بهشت من
که در رخ تو جنّت است و در لب تو کوثرا
ز بانگ چنگ و نای و نی، غرض نه نای و نی بودز ساغر و ز جام می، نه ساغر و نه می بود
ز زلف و خطّ و خال وی، نه خطّ و خال وی بودز مستی و زهای و هی، غرض نه های و هی بود
الا زبان عاشقی، بود زبان دیگرا
اگر که پرده افکند، زچهره یار نازنینتجلّی ار کند چنان، که هست آن نگار چین
جمال ایزدی کند، به خلق ظاهر و مبینگمان کنند خالقش، تمامی از ره یقین
برند سجده پیش او، جهانیان سراسرا
علیست آنکه مدح او، همی بود شعار منربوده عشق او زکف، عنان اختیار من
منزّه است از اینکه من، بگویمش نگار منروا بُوَد که خوانمش، خدا و کردگار من
نمی‌شدم چو غالیان، اگر زعشق کافرا
شهی که دین احمدی، ز تیغ او رواج شدبه تارک محمّدی، «تبارک الله» تاج شد
به راه طالبان حق، وجود او سراج شدز احترام مولدش، حرم مطاف حاج شد
به دوستیّ او قسم، که حُبّ اوست مشعرا
حدوث ذات پاک او، مقارن است با قِدممساوق است با ازل، مسابق است با عدم
نظام ممکنات از او، هماره هست منتظمخدا نباشد او ولی، نه این شده است متّهم
از آنکه در وجود او، جلال اوست مضمرا
وجود ماسوی بود، طفیلی از وجود اوبه قالب است روح ما، روان ز فیض جود او
از آنکه هست بودِ ما، همه ز هست و بود اونمود ایزدی عیان، شده است از نمود او
اگر که نیست واجب او، ز ممکن است برترا
علیست فرد بی‌بدل، علیست مثل بی‌مثلعلیست مصدر دوم، علیست صادر اول
علیست خالی از خلل، علیست عاری از زللعلیست شاهد ازل، علیست نور لم یزل
که فرد لایزال را، وجود اوست مظهرا
زمام ملک خویش را، سپرده حق به دست اوچه انبیا چه اولیا، تمام پای بست او
یکی هماره محو او، یکی مدام مست اوبه هر صفت که خوانمش، بود مقام پست او
نظر به لامکان نما، ببین مقام حیدرا
نوشت کاتب ازل، به ساق عرش نام ویبه قدسیان نمونه‌یی، نمود از مقام وی
تمام «خرّ سجّداً»، فتاده در سلام ویپیمبران در آرزوی جرعه‌یی ز جام وی
به جز ولای او نشد، برایشان میسّرا
به عزم رزم اگر علی، سمند کینه هی کندعدوی او به مرگ خود، فغان بسان نی کند
به خشم اگر غزا کند، فنای کُلّ شئ کندبساط روزگار را، به یک اشاره طی کند
نه فخر اوست گویم ار، که کشت عمرو کافرا
چو این جهان فنا شود، علی فناش می‌کندقیامت ار بپا شود، علی بپاش می‌کند
که دست دست او بود، ولی خداش می‌کند«وما رمیت اذ رمیت» بر تو فاش می‌کند
که اوست دست کردگار و اوست عین داورا
عنان اختیار من، ربوده عشق او زکفبه اختیار خویشتن، دواندم به هر طرف
گهی به طوس می‌کشد مرا و گاه در نجفچو دست دست او بود، زهی سعادت و شرف
اگرچه در وطن برد، که هست ملک شوشترا
منم که گشته نام من، «وفایی» از وفای تومنم که نیست حاصلی، مرا به جز ولای تو
هماره می‌نوازدم، بسان نی، نوای توچنانکه بندبند من، پُر است از صدای تو
مرا به ذکر یا علیّ، مگر بزاد مادرا
هماره تا به نیکویی، مسلّم است مشتریملقب است تا فلک، به کینه و ستمگری
به کجروی است تا همی، مدار چرخ چنبریکنند تا که اختران، به روزگار اختری
به کام دوستان تو، همیشه باد اخترا
به کربلا نظاره کن، ببین به نوبهار اوز سبزه‌ی خط بتان، نگر بنفشه‌زار او
به سروهای ابطحی، بطرف جویبار اوبه دوحه‌های احمدی، چمان ز هر کنار او
چه قاسم و چه جعفر و چه اکبر و چه اصغرا
به رنگ لاله سرو اگر، ندیده‌یی تو در چمنببین به سرو این چمن, که هست لاله گون بدن
به جسمش ار کفن کنی، بکن زبرگ نسترنچرا که این کفن بود، به جای کهنه پیرهن
که خواهرش نبیند این چنین برهنه پیکرا
نهال قامت بتان سروقدّ مه جبینفکنده تیشه‌ی جفا، زپا بسی در این زمین
همی ز جُعد خم به خم، همی زموی پُر زچینز زلف و خال و خط بسی، به خاک او بود عجین
شکسته رونق عبیر و عود و مشک عنبرا
ندیده دیده‌ی جهان جوان بساط اکبریبه خلق و خو به گفتگو فزون زهر پیمبری
به جلوه همچو احمدی، به حمله همچو حیدریمیان خیل روبهان کوفه چون غضنفری
ز کینه پاره پاره شد، به تیر و تیغ و خنجرا