گنج

بند بیستم

۹ بیت
دست قضا چو خون حسین ریخت بر زمینآندم قدر، ز روی نبی گشت شرمگین
ذرّات کاینات قرین فنا شدندچون شد قِران مهر و مهش با سنان کین
نزدیک شد به هم خورد اوضاع روزگارگردد عیان بر اهل جهان روز واپسین
آسیمه سر شدند در افلاک ماه و مهرچون گشت سرنگون به زمین آفتاب دین
یکسر فنای کون و مکان می شد آن زمانباقی نماندی ار، به زمین زین العابدین
می شد گُسسته رشته ی عالم ز یکدیگرزو گر نبود رشته ی حبل المتین متین
در حیرتم که میر قضا چون دهد رضابر خسروی چنان برود ظلمی این چنین
کاهریمنان کوفه و کافر دلان شامدست خدا، بُرند زکین از پی نگین
زین ماجرا، زجان پیمبر شکیب شددر خون خضاب پنجهٔ کفّ الخضیب شد