گنج

شمارهٔ ۴۰ - تجدید مطلع

۱۸ بیت
خواهد اگر، به جلوه آن روی منوّر آوردآینه ی جمال خورشید مکدّر آورد
جز رخ و زلف و قامت معتدلش در این جهانکس نشنیده سرو را، سنبل و گل بر آورد
برگذرد، به هر زمین با قد و قامتی چنینتا به قیامت از زمین سرو و صنوبر آورد
گیسوی چون کمندش افکنده زدوش تا کمرتا به کمند و بند خورشید به چنبر آورد
وه چه علی اکبری آنکه چو مهر خاوریبرگذرد ز چرخ اگر، هی به تکاور آورد
برگذرد زچرخ و از سمّ سمند تیز تکشکل هلال و اختر و ماه مصوّر آورد
درگه رزم، رمحش از رامح چرخ بگذردنیزه ی او شکست بر، گنبد اخضر آورد
الحذر الحذر، به گردون رسد از نبرد اوبانگ امان والامان گوش جهان کر آورد
العجل العجل زتیغش به قتال دشمنانقابض روح را، در آن مرحله مضطر آورد
تا شده زعفرانی از خوف رخ عدوی اوچهره ی او ز تیغ چون لاله ی احمر آورد
در صف کارزار، با شوکت و سطوت نبیبر همه ظاهر و عیان صولت حیدر آورد
شور شهادتش به سر بود، وگرنه کی توانتیغ به تارکش فرو منقذ کافر آورد
بهر طراز نیزه می خواست که بر سر سنانکاکل غرقه خون و آن جُعد معنبر آورد
چون ز شراره ی عطش لعل لبش کبود شدخواست گلوی تشنه ی خویش زخون تر آورد
خواست شود فدایی کوی پدر، به کربلاتا که به عرصه ی جزا، برکف خود سر آورد
بر کف خود سرآورد، بهر چه از برای آنتا به گلوی تشنگان آب ز کوثر آورد
آب ز کوثر آورد، بهر که از برای آنکس که ز آب دیده رخساره ی خودتر آورد
خواهد اگر رقم کند قصّه ی تشنه کامی اشکلک «وفایی» از غمش شعله ی آذر آورد