دوبیتیها
شبدست بر زلفش زدم، شب بود، چشمش مست خوابفال قهوهچون قهوه بدست گیرد آن حب نباتنالهچشمان تو با فتنه به جنگ آمده استستمگرهر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله داردخون سیاوشابروی تو رفته رفته تا گوش آمدنقاشکشید نقش تو نقاش و اشتباه کشیدبرزخدست برزخ گرفت و سوخت مرادود سیهدر آب پر غراب افتاده مگیرگهرهر روز گرفت خانهٔ کعبه شرفبدرنموده گوشهٔ ابرو به من مهی لب بامآهومُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشانماکوخیّاط پسری بود به دستش ماکوعاقبت به خیرترسا پسرا مسیح سیرم کردیاشکچه شد که بر گل عارض گلاب میریزیسپیده دمبرداشت سپیده دم حجاب از طرفیچشم ترای دلبر عیسینفس ترسایی