گنج

مخمّسات

۲۱ بیت
ای زلف تو چون مار و رخ خوب تو چون گنجبی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج
از سیلی عشق تو، رخم گشته چو نارنجدین و دل و عقل و خرد و هوش مرا سنج
بر باد شده در صدد روی تو، هر پنج
هرگز نبود حور، چو روی تو، به رضوانسروی به نکوئی قدت نیست به بستان
روی تو گل سرخ و خطت سبزه و ریحانهم قند و نبات و شکر و پسته و مرجان
ریزد ز لب لعل سخنگوی تو، هر پنج
در دست غمت چند زنم ناله و فریادباز آی، که عشق تو مرا کند ز بنیاد
هرگز نبود چون قد و بالای تو شمشادحور و ملک و آدمی و جنّ و پریزاد
هستند ز خدّام سر کوی تو، هر پنج
ای خسرو خوبان، نظری کن سوی درویشمگذار که از عشق تو گردد جگرم ریش
دیوانه عشق تو، ندارد خبر از خویشخال و خط و زلف و مژه و چشم تو زان پیش
کردند برآشفتگی موی تو، هر پنج
تا چشم من آن روز، بر آن سیمبر افتاداز شوق جمالش به دل من اثر افتاد
مرغان چمن را همه سودا به سر افتادسرو و سمن و یاسمن و عرعر و شمشاد
پستند به پیش قد دلجوی تو، هر پنج
در باغ وصال تو و گمگشته شبه سنجمهرت به دلم نقش گرفته است چو شطرنج
بنشسته شب و روز، دو افعی به سر گنجچشم و لب و رخساره و ابروی تو بی رنج
زیباست بر آن عارض نیکوی تو، هر پنج
غم تاخت اگر بر سر و سامان صبوحیساقی! به در آی از در ایوان صبوحی
بنشین ز کرم در بر یاران صبوحیدین و دل و عقل و خرد و جان صبوحی
گردید به تاراج دو ابروی تو، هر پنج