گنج

قطعهٔ شمارهٔ ۱۳۰

منت خدای را که ندارم به هیچ باباز هیچکس به غیر خدا هیچ منتی
در پای گل نشسته و بر سرو قامتشدل بسته ایم وه که چه عالیست همتی
بر دوستان مبارک و بر دشمنان چنانهستیم از خدای بر این خلق رحمتی
مائیم و سرخوشان خرابات کوی عشقجامی و ساقئی و حضوری و صحبتی
روزی نشد ملول دل بنده ای ز مایاری ز ما نیافت کسی هیچ زحمتی
داریم نعمت الله و از خلق بی نیازای جان من کراست چنین خوب نعمتی