گنج

شمارهٔ ۵۸

چو سرو قد تو در جویبار دیده رسدمرا خدنگ بلا بر دل رمیده رسد
ز دیدن تو بلایی که می‌کشد دل منامیدوار چنانم که پیش دیده رسد
به گرد آن خط مشکین کجا رسد نافهمگر صبا، که بدان طره خمیده رسد
اگر چه بر رخ بستان دمید سبزه، ولیکگمان مبر که بدان خط نو دمیده رسد
ز یاد آن لب، اگر یکنفس بکام رسمخیال چشم تو تیغ بلا کشیده رسد
صبا ببوی تو آرام جان مردم شدبلی، خوشست نسیمی که آرمیده رسد
اگر صبا ز سر کوی او رسد، شاهینسیم روضه به جان ستم رسیده رسد