گنج

شمارهٔ ۴۸

باز آی، که دل بی تو سر خویش نداردبیمار تو از جان رمقی بیش ندارد
از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بیدردمرهم چکند آنکه دل ریش ندارد؟
گر لطف تو ما را ننوازد چه توان کرد؟سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟
آن را که رسد ناوک دلدوز تو بر چشمناکس بود ار چشم دگر پیش ندارد
تا عشق تو در واقعه شد رهبر شاهیفکر از خرد مصلحت اندیش ندارد