شمارهٔ ۱۷۹
مرا اگر چه ببینی و رو بگردانیدلم چگونه از این آرزو بگردانی؟
بدوستی که نگردانم از جفای تو سراگر به خاک سرم را چو گو بگردانی
مرا به سلسله زلف چون کشی در بندبجرم عاشقیم کو بکو بگردانی
ز دوست گر همه تیغ بلا رسد، ای دلطریق عشق نباشد که رو بگردانی
سیاه نامه شدی شاهی از سخن، آن بهکه بعد از این ورق گفتگو بگردانی