شمارهٔ ۱۷۶
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون میکشیجان را به زنجیر بلا در ورطهٔ خون میکشی
تا عقل دیوانه شود، عنبر بر آتش مینهییا خود به بالای شکر خط بهر افسون میکشی؟
ای دل چو عاشق گشتهای، ناله مکن از آه خودزین پیش میگفتم ترا، اینها که اکنون میکشی
در دور تو بر مردمان جور است، ور نه از چه روخونی که از دل خوردهام از دیده بیرون میکشی؟
در زلف او پیچیده بین دلهای مشتاقان بسیبیماری آخر ای صبا، این بارها چون میکشی؟
شاهی فروزان میشود شمع زوایای فلکزین شعلهها کز سوز دل شبها به گردون میکشی