شمارهٔ ۱۶۹
دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردیز ناز و عیش بگذشتی، به داغ و درد خو کردی
پس از عمری بدست یار دادی ای فلک دستمکرم کردی، ولی وقتی که از خاکم سبو کردی
به جانی وصل جانان گر خریدی شاد باش ای دلچه آسان یافتی نقدی که عمری جستجو کردی
دلا دنبال آن چشم سیه دیگر چه میگردی؟گر از هستی متاعی داشتی، در کار او کردی
به خون دیده رنگین ساختی رخساره شاهیبه آخر در میان عاشقانش سرخرو کردی