گنج

شمارهٔ ۱۰۳

سفر گزیدم و داغ تو بر دلست هنوزجهان بگشتم و کوی تو منزلست هنوز
چه سود همچو صبا عرصه جهان گشتنچو دل به سرو بلند تو مایلست هنوز
تو ای رفیق که آسوده‌ای، قدم بردارکز آب دیده مرا پای در گلست هنوز
به گریه گفتمش: از حال من مشو غافلبه خنده گفت که: بیچاره غافلست هنوز
طریق عشق، به ناموس می‌رود شاهیپیاله‌ای دو سه دیگر، که عاقلست هنوز