شمارهٔ ۱
ای نقش بسته نام خطت با سرشت مااین حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما
کارم بسینه تخم وفای تو کشتن استخود عقل خنده میزند از کار و کشت ما
ما شرمسار مانده ز تقصیرهای خویشلطف تو خود نمینگرد خوب و زشت ما
ای شیخ شهر اگر بخرابات بگذریرشک آیدت ز کلبه همچون بهشت ما
بخرام سوی تربت شاهی که بشنویبوی وفا ز طینت عنبر سرشت ما