شمارهٔ ۹۵
چو روز فرقت آن مه وداع دل کردمنماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم
برای ساختن هانه بهر سکانشتمام خاک رهش را به آب گل کردم
گسست رشته جانم چو از کشاکش عشقبه عقد زلف تو آن رشته مشتغل کردم
ز سرخ رویی اگر لاله دم زدی در باغبه خون دیده ز روی تواش خجل کردم
هلاک شاهدی ای جان مکن به تیغ جفابکش به خنجر مژگان که من بحل کردم