گنج

شمارهٔ ۹۳

خونم از مستی طریق عقل را گم می‌کنممی‌کشم خون صراحی روی در خم می‌کنم
با سگان کوی تو من بعد خواهم یار شدعقل بی‌آرام پیش خود به مردم می‌کنم
بس که می‌پاشم به هرسو کوکب اشک از دو چشمهر شبی روی زمین را پر ز انجم می‌کنم
گر بود صد چشم و گریه بر گناهم کم بودچیست این غفلت که هردم من تبسم می‌کنم
شاهدی در عقد زلفش رشته جان را ببندورنه در هر تار او سررشته را گم می‌کنم