گنج

شمارهٔ ۸۱

تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیربا علو همت قد تو طوبی در قصیر
من نه تنها بسته زنجیر زلفین توامبسته ای بر هر سر مویی چو من چندین اسیر
ما فقیرانیم بر درگاهت ای شاه کرماز کمال لطف خود گه گه نظر کن بر فقیر
گرچه داری تو فراغت از دل پردرد ماهست دل را مرهم تیر تو فردا ناگزیر
شاهدی تا کی زند این طبل پنهان در غمتطشت من افتاد از بام و برآوردم نفیر