گنج

شمارهٔ ۷۴

گرچه دل ز آتش هجران تو داغی داردباز حال رخت از لاله فراغی دارد
همه شب شمع رخت روشنی دیده ماستای خوش آن کس که چنین چشم و چراغی دارد
ما و کوی تو و صوفی و بهشت و رضوانهر کسی در خور خود میل به باغی دارد
پای در گل بودش یا بودش جان در تنهر که چون لاله ز سودای تو داغی دارد
شاهدی چون به سخن بلبل باغ ارم استکی کند گوش به فریاد که زاغی دارد