گنج

شمارهٔ ۱۱۶

اگر از دهان تو زد لاف پستهنرنجی که آید به خدمت شکسته
و گر دم زد از جعد زلفت بنفشهبیارند پیش تواش دست بسته
به رقص ایم از شادمانی در آن دمکه بینم خدنگ تو در دل نشسته
هر آن تیر کآمد ز شست تو بر دلدرون دلم سرو نازیست رسته
به زیر قد همچو نخل است بس دلز شوق رطب زان لب تو نشسته
چو زلف تو دارد سر قید دلهانیابی دلی را از آن قید رسته
مکن شاهدی دعوی شعر دیگرکه نظمت چو بیتیست اشکسته بسته