گنج

بخش ۳ - حکایت

گفت یک روز نازنین خاتونکادمی زاده عاجز است و زبون
در دو انگشت حق ورا دل و گِلپس مؤاخذ شده، زهی مشکل
غایت عجز و اضطرار است اینکس نگوید که اختیار است این
همه در شأن ماست آیۀ عجز«ما تشاؤن» چیست غایت عجز
چونکه تعجیز او ز تکلیف استسرّ تکلیف لطف و تشریف است
عاجزی خانه زاد امکان استمظهرش نقش ذات انسان است
زانکه تکلیف امر علم و عملآدمی راست در دو کَوْن محل
همه تکریم او از آن عجز استغایت سیر سالکان عجز است
عجز دیدی که اقتدار آمدجبر دیدی که اختیار آمد
نیست گشتن در عدم زدن استبیش بودن همه ز کم زدن است
عجز از ادراک گفت ادراک استآنکه را دید و مذهب پاک است
این چنین است راه اهل کمالغیر از این کفر و بدعت است و ضلال