بخش ۶ - حکایت
کودکی دید عکس خود در آبزان بترسید و بانگ زد کای باب
در خُم ماست کودکی پنهانکه من از خوف او شدم لرزان
پدر پیر در زمان بدویدوندر آن خُم ز ابلهی نگرید
صورت عکس خویش دید در آنگفتش ای پیر از که ای پنهان؟
در خُمی رفتهای به ریش سفیدکودکی را همی کنی نومید
تا ز بیم تو آب مینخوردبا تو آبش به حلق چون گذرد؟
باری این داد و داوری بنگرعقل فرزند بین و ریش پدر
زین قبیل است کار نادانیتو خود از عکس خود هراسانی
سگ دیوانه هرکه را بگزیدعکس سگ اندر آب صافی دید
تشنه گردد ز آب مینخوردزانکه عمداً به آب در نگرد
نفس امّاره بین که در توحیدکه ز دست تو هیچکس نرهید
اندر آب لطیف خلق زَبَدمینبینی مگر که صورت خود
آب در نفس خود چو باشد پاکگر تو سگ بینی اندر آب چه باک
هم تو گشتی از آن نظر مذموممانده از رحمت خدا محروم
هر که را حق به لطف بنوازدصحن دلها مقام او سازد
وانکه شد از جوار او مطروداز در دل همی شود مردود