گنج

بخش ۴ - حکایت

عاقلی دید قطرۀ ژالهبنشسته به سبزه و لاله
گفت ابری نبود در عالماز کجا شد پدید این شبنم
مرکز او ز شیب یا بالاستمیل طبع وجود او به کجاست
یک زمانی بدین سخن بگذشتتاب مهر اوفتاد در کُه و دشت
قطرۀ ژاله دید آن سره مردکه ز ناگاه قصد بالا کرد
میل اودید چون بسوی سماستکرد معلوم کز قبیل هواست
تو ورای دو عالمی زنهارتا نگیری در این نشیب قرار
شهسواری به قوّت نظریزان چو شاهان همیشه در سفری
از عمل وز نظر چو شاه و وزیرگه به نخجیر و گاه در تدبیر
چونکه رخش تو بر زمین بدویدگرد کی زان به دامن تو رسید
تا به منزل رسی به آسانیدامن از گرد ره بیفشانی
زان همه جست و جو برآسائینکنی کار و کارفرمائی
بازدانی که تا که بودی توآتش شمع یا نه دودی تو
لیک آن دانشت ندارد سودکه در آنجا نمیتوان افزود
این جهان است جای کسب کمالجهل نفس خود است عین ضلال