گنج

بخش ۴ - حکایت

خواجه عبدالرحیم تبریزیبس نکو گفت اگر تو نستیزی
لفظ قرآن و صورت انسانگفت باشند فی المثل زَوْجان
معنی آن و روح این ز نهفتباز هستند در حقیقت جفت
هر دو را خود حقیقت از ره رازواحدٌ «لانفرق» آمد باز
عقل و جان است و حس و آن هرچارکآدمی شد بدان جدا ز جدار
هیئت اجتماع این هر چارکرد او را خلیفۀ جبار
هرکه او بی یکی از این چار استآدمی نیست نقش دیوار است
حس انسان اگر ندارد آننزد عاقل تنی بود بی جان
وان ملاحت به نزد اهل نظردارد آن معنی و صور مظهر
معنوی دگر ربوده نصیبزو رسول و نبی، ولی و حبیب
آن سه و این چهار، هفت تمامجامع جمله ذات خیر انام
کرده هر هفت آشکار و نهفت«انااملح» از این جهت می​گفت
باز اندر مقابل انسانهفت بطن است معنی قرآن
هر یکی زان بدین قرین آمدسر «سبع المثانی» این آمد
ظاهر خواجه صورت رحمانمعنیش کان خلقه القرآن
هفت و هفت است چارده، زان نامیافت «طه» که بود بدر تمام
لفظ و معنی و جان و تن معجزنیست و نبود چو آن دگر هرگز