بخش ۴ - الضلال المبین
بدعت اول از فلاسفه خاستروی نار است، فلسفی آراست
نفی قدرت کند به نادانیتا ز بن بر کند مسلمانی
موجب الذات خواند او حق راکمتر از خویش داند او حق را
گفت مطلق که نیست او قادرکز یکی جز یکی نشد صادر
گفت از او گر شود دو امر جداکثرتی گردد اندر او پیدا
عقل کلّی شد اولین صادروانگه او داشت سه صفت ظاهر
هستی و ممکنی و بود از حقزین سه نسبت سه چیز یافت سبق
عقل و نفس و هیولی و افلاکوز فلک باد و آب و آتش و خاک
باز از اشکال دور چرخ زمانشد جماد و نبات و پس حیوان
نیستی زین ترا خلل در دینگر نگفتی حکیم کوته بین
زانکه چون گفت نیست زو صادرجز یکی، گشت زین سخن کافر
مصدریت بدانچه مفهوم استدر حقیقت به ذات معدوم است
داخل است او در اعتباریاتوان ندارد حقیقتی در ذات
اعتباریت ار به ذات بدیبه صدور یکی دو چیز شدی
منه انگشت بر بصر چو سبلتا نبینی یکی دو چون احول
هست در علم و قدرتش یکسانعقل ونفس و فلک، زمان و مکان
گر یکی در وجود پیش افتادهم از او، نه ز ذات خویش افتاد
بشنو از من نصیحت ای سره مردچون سفیهان مکن تعصب سرد
هم ترا نیست عقل و جان آخر؟چند تقلید دیگران آخر؟
نیست حاجت به گفت و گوی و نبردهم بدان راه کامدی واگرد
اصل تو نطفه و آن ز حیوان بودحیوان از نبات و ارکان بود
باز ارکان ز نُه فلک برجاستاثر و فعل آن در این پیداست
وقت سردی در آفتاب رودچون شود گرم سوی سایه دود
اثر او فتاده نه یک سراندرین جا همی نداند خر
از مَلَک نُه فلک چو گردان استفلک آمد تن و ملک جان است
غرض تن ز روح تدبیر استعلت هستیش به تأثیر است
گر فلک را ملک چو جان باشددین حق را چه زو زیان باشد
عرش و کرسی و جرمهای کراتکمتر است از بهایم و حشرات؟
خُنْفَساء و مگس، حمار قبانهمه با جان، و مهر و مه بی جان؟
نه سباحت، ز فعل حیوانی است؟«یسبحون» گفت، این چه بیجانی است؟
مبدء عقل و نفس و جسم و فلکعقل و نفسی است نام کرده ملک
نکند اسم ذات را تبدیلعقل کل نیست جز که اسرافیل
مرو را آفرید حق ز نخستخود چنین است در حدیث درست
عرض عقل از آن نبود غرضکه مقدم بود محل عرض
بلکه آن جوهری است عالی و پاکقایم الذات، دایم الادراک
سر او بر قباب قبۀ عرشپای او در طناب خیمۀ فرش
شده معلول علت اولیگفته سبحان ربی الاعلی
صور او مبدء جهان صورنور او منشأ روان صور
حق تعالیش داده لوح و قلمتا نهد مکتب وجود و عدم
به یکی نفخۀ حزین از صورزندگان را درآورد درگور
به دگرنفخۀ شکر خندهمردگان را همی کند زنده
باز تفصیل کار اسرافیلروح میکائیل است و عزرائیل
کرده تفویض علم و رزق و فناحق تعالی بدین سه خانه خدا
مظهر نور اسم رحمانندبه وکیلی حق جهان بانند
زین رسد علم وزان دگر روزیوان دگر جان برد به دلسوزی
همه نور مشاعل لاهوتهمه روح هیاکل ناسوت
جبروت مطهر قدسندملکوت منور انسند
افق اعلی این یکی را جایوان یکی را جناب پاک خدای
متوسط به رتبه، نی به مکانعقلهای دگر از این تا آن
عقل فعال جبرئیل امینمبدء روحهای اهل زمین