گنج

بخش ۸ - حکایت

هست از این قوم ناصرخسروکه کند کهنه بدعتی را نو
فلسفی اصل و رافضی طین استزین دو بگذرکه دشمن دین است
خالی از علم و حکمت و توحیدکافر محض گشته بر تقلید
جهل او گرچه فاضلان دانندکفر و فسقش همه جهان دانند
از همه نوع علم و فضل و هنربجز از شاعری چه داشت دگر
شعر خود چیست تا بدان نازندیا از او گردنی برافرازند
شعر در عالمی که مردانندبازی کودکان همی دانند
عذر واضح مرا بدین آوردز آسمانم سوی زمین آورد
طالع بدنگر که ما زادیمکاندرین روزگار افتادیم
شعر گویم به صد تکلف و زورتا کنم علم دین بدان مشهور
و علی الجمله فتنۀ ناصرهست در جملۀ جهان ظاهر
ظلمت و کفر جمع کرده تمامروشنی نامه کرده آن را نام
فعل را می​دهد به روح نماقول گبران کند کلام خدا
سخنش بیشتر سقط باشد«زخرف القول» زان نمط باشد
زان طریق فصاحت او سپردتا که جاهل بدان فریب خورد
کرده لوزینه را ز زهر میانبول را کرده چون شراب الوان
چونکه حاصل نداشت خط اصولکرد باور حدیث نامعقول
نتوان کرد هیچ باطل راستقایلش گر ابوعلی سیناست
باز حق کی شود بدان باطلکه ارسطو بدان بود قایل
حق حق است ارچه بوعلی گویدباطل است باطل ار ولی گوید