گنج

بخش ۴ - النصیحة

چند در نفی دیگران پیچینفی خود کن که هیچ بر هیچی
توئی تست در میانه دوئیاو چو تو در میانه نیست توئی
اوئی اوست بر تو مستولیهرکه این را بداند اوست ولی
عرش و کرسی دل است و سینۀ تواین جهان بندۀکمینۀ تو
مغز عالم توئی و عالم پوستنُه فلک مَسْکه، خواجه زبدۀ اوست
اسطقسّات صورت افلاکسیزده توی مغز عالم پاک
دانه را مغز تا لطیف​تر استپوست هم بیش و هم کثیف​تر است
جرم زیتون و اصل شاخ شجرخاک و آب و هوا و تابش خور
پردۀ آتشند، آنگه نوراندرین جمله کوه​ها مستور
عرش رحمان که نور مستور استسرّ دل دان که نور بر نور است
ذات حق نیست قابل تجدیددر حقیقت رسوم نیست مفید
آنچه دانسته​ ای از او صفت استبه حقیقت نه حق معرفت است
هرچه منظور عقل و دیده بودعقل داند که آفریده بود
صورت ذهنی آفریدۀ تستزانکه محدود فهم و دیدۀ تست
کرده مخلوق خویش نام اللّهتا کی از خودپرستی ای گمراه؟
هرچه دانسته ​ای از او او نیستفی المثل ذات عنبر آن بو نیست
آیت «حقّ قدره» برخوانقَدَرِ قِدْرِ علم خویش بدان
گوشۀ پرده​ای ز اند و هزارگر براندازد ایزد قهّار
پرتو روی او بسوزاندهرچه را دیده دید کی ماند
هرکه را گفتی این خدای من استزانکه بر وفق عقل و رای من است
حق تعالی و رای آن باشدبه حقیقت خدای آن باشد
چونکه مقصود را نهایت نیستراه را حدّ و حصر و غایت نیست
لاجرم هرکه را دلی باشدهر زمانی به منزلی باشد